در شهری که عشق و نفرت در کوچههای سنگفرشش دست به دست هم دادهاند، داستانی در حال شکلگیری است که قرنها بعد الهامبخش شکسپیر خواهد شد. داستان رومئو و ژولیت ورونا قصهای از اشتیاق و سرنوشت است که در پس پردهی نزاع خانوادگی و رازهای پنهان، مسیر خود را پیدا میکند. خیابانهای ورونا شاهد عشقی میشوند که هیچ قاعدهای را نمیشناسد، جایی که هر نگاه یک وعده و هر زمزمهی شبانه، سوگندی ناگفته است. اما در دنیایی که قوانین آن را غرور و سنتهای قدیمی مینویسند، عشق همیشه آسان به دست نمیآید. این داستان فراتر از یک افسانهی عاشقانه است؛ سرنوشت بازیهای خودش را دارد و زمان، قاضی بیرحمی است. حالا فقط یک سوال باقی میماند؛ آیا عشق میتواند تقدیر را تغییر دهد یا خود به دست آن رقم خواهد خورد؟
هیچ موردی یافت نشد
هیچ موردی یافت نشد