تازهها
مقالات
بیشترباکس آفیس
بیشتربهروزرسانیها
بیشترجدیدترین عنوان ها
بیشترجدیدترین نقدها
هانام شخصیت اصلی رو با نوعی دستوپاچلفتیگری اغراقآمیز و صدایی نازک و شبیه «قورباغه» بازی میکنه، صدایی که خودش گفته از ضبط صدای واقعی اد گین الهام گرفته؛ اما با این حال، هیچوقت طبیعی به نظر نمیرسه. در نقطهای از سریال، این میزان از زشتی و انزجار به حدی قابل پیشبینی میرسه که تقریباً خندهدار میشه؛ کافیه تصور کنید در هر صحنه چه اتفاق زنندهای ممکنه بیفته، چون دقیقاً همون رخ میده، و دوربین هم با نمای نزدیک، با ولع تمام جزئیات بیمارگونه رو ثبت میکنه.
سینمای بزرگ قدرت انتقال امر غیرقابل تصور را دارد. آنچه در مورد «بازگشته» آلخاندرو گونزالس ایناریتو قابل توجه است، این است که چقدر به طور مؤثری ما را به زمان و مکان دیگری منتقل میکند، در حالی که همیشه ارزش خود را به عنوان یک اثر هنری بصری حفظ میکند. شما فقط «بازگشته» را تماشا نمیکنید، آن را تجربه میکنید. شما از آن خسته خارج میشوید، تحت تأثیر کیفیت کلی فیلمسازی و کمی سپاسگزارتر برای آسایشهای زندگیتان. ایناریتو و همکار نویسندهاش، مارک ال. اسمیت، لحن خود را در اوایل فیلم با صحنهآرایی یک حمله نفسگیر به گروهی از تلهگذاران خز توسط بومیان آمریکایی تنظیم میکنند. دیکاپریو باید برای این فیلم برنده اسکار شود و این یک جایزه «یک عمر دستاورد» نخواهد بود. او در هر لحظه وحشتناک کاملاً متعهد است و خود را بیش از هر زمان دیگری به عنوان یک بازیگر تحت فشار قرار میدهد. حتی فقط خواستههای فیزیکی این قهرمان برای شکستن بسیاری از بازیگران کمتر کافی بود، اما این روشی است که دیکاپریو استقامت درونی او را به تصویر میکشد که جذاب است.
«The Life of Chuck» ساخته مایک فلانگان، اقتباسی است درخشان از داستان استفن کینگ که با ظرافت، عمق احساسی و طنز ظریف، زندگی کامل یک شخصیت به نام چاک را روایت میکند. داستان به صورت معکوس و در سه بخش ارائه میشود و شخصیتها از معلمان و معشوقهها تا اجداد و دوستان، زندگی چاک را در برابر بحرانها و فجایع جهانی بازگو میکنند. فلانگان با کارگردانی، نویسندگی و تدوین دقیق، تعادل بین لحظات فلسفی و شادمانی را حفظ کرده و فیلم را به تجربهای سینمایی سرشار از موسیقی، بازیگری و مونتاژ هنرمندانه تبدیل کرده است. در نهایت، این اثر یک قصه مدرن و شاعرانه درباره زندگی، عشق و هنر در برابر ناپایداری جهان است که موفق میشود داستان کینگ را به اوج سینمایی برساند.
اگر قدرتهای روانی داشتید، شاید میخواستید از آنها برای هشدار دادن آرام به بازیگران برای دوری از این فیلم استفاده کنید. این فیلم موفق میشود همزمان بیش از حد نوشته شده و کمتر از حد نوشته شده باشد. بیشتر بازیگران با استعداد اینجا فقط مقدار کمی برای انجام دادن دارند. جایی که دیالوگ به هوش و جرقه نیاز داشت، تکخطیهای «همین خوبه» و پیشینههای خستهکنندهای دارد که وقتی شخصیتها بیش از حد صاف هستند تا با شخصیتهای گرد و کامل ابراز شوند، به دست میآورید. شاید مقدار کمتری از آشغال دیجیتالی در «مادام وب» نسبت به برخی فیلمهای ابرقهرمانی اخیر وجود داشته باشد، اما این کافی نیست تا حس خزنده این را جبران کند که وقتی صحبت از این فرنچایز میشود، کلمه «مارول» کمتر با حس شگفتی و بیشتر با یک شانه بالا انداختن مترادف است. «مادام وب» خیلی بدتر از بقیه فیلمهای دنیای سونی نیست، اما واقعاً بهتر هم نیست.
