تازهها
مقالات
بیشترباکس آفیس
بیشتربهروزرسانیها
بیشترجدیدترین عنوان ها
بیشترجدیدترین نقدها
یه فیلم سبک دربارهی اسکیت و سفر جادهای، که ظاهراً همین بهترین چیزی هست که میتونه باشه؛ این فیلم اصلاً خوب نیست.
انواع مختلفی از فیلمهای بد وجود دارد و این فیلم در دستهای قرار میگیرد که با چنان بیکفایتی خیرهکنندهای ساخته شدهاند که به سختی حتی وجود دارند. اینکه بازسازی «کلاغ» یک اشتباه باشد، جای تعجب نداشت، اما اینکه محصول نهایی چقدر کاملاً وحشتناک و نامناسب برای اکران عمومی است، واقعاً تکاندهنده است. این فیلم یک فاجعه کامل و مطلق است؛ با داستانی نامنسجم و ساختاری شلخته که مقدر شده به جمع بدترین و بیهدفترین بازسازیهای تاریخ بپیوندد. فیلمنامه، شخصیت اریک دراون را از هرگونه ویژگی مشخصی خالی کرده و او را به عنوان فردی تاریک و مرموز نشان میدهد، فقط به این دلیل که مواد مخدر مصرف میکند و تاتو دارد. رابطه عاشقانه فیلم که باید محور اصلی آن باشد، بدون هیچ کشش، اشتیاق یا شوری به تصویر کشیده شده و بیشتر شبیه به تبلیغ یک عطر ارزانقیمت است..
بدون هیچ اغراقی، این ششمین قسمت از فرنچایز، خونینترین و بهترین قسمت آن تا به امروز است. داستان فیلم رضایتبخشترین روایت در کل مجموعه است و کارگردانان به خوبی از پس کار برآمدهاند. برگ برنده فیلم، تمرکز آن بر روی یک خانواده است؛ در این گروه حتی یک شخصیت غیرقابلدوستداشتن هم وجود ندارد و همین موضوع باعث میشود هر مرگی لایهای جدید از وحشت و ناراحتی به همراه داشته باشد. صحنههای مرگ، که مشخصه اصلی این سری هستند، به شکلی لذتبخش پرتنش و خلاقانهاند و به خوبی با شخصیتهایی که شما نا امیدانه آرزو میکنید زنده بمانند، ترکیب شدهاند. علاوه بر این، فیلم یک خداحافظی تکاندهنده با تونی تاد، بازیگر نمادین این مجموعه، است که با یک مونولوگ تأثیرگذار، لحظهای از اندوه واقعی را به این فیلم پر از مرگهای کارتونی اضافه میکند.
از دید من، «ببخشید، عزیزم» یک اولین فیلم خارقالعاده و غیرمنتظره از اوا ویکتور است که با طنز زیرپوستی، ساختار روایی غیرخطی هوشمندانه و پرهیز کامل از کلیشههای مرسوم «فیلم تجاوز»، پرترهای اصیل و بهیادماندنی از یک دوستی زنانه و التیام پراکنده پس از تروما خلق میکند. ویکتور که مهارتهای کمدی خود را از فضای مجازی به سینما آورده، با دیالوگهای زنده و شیمی بیتکلف با نائومی آکی، شخصیت اگنس را زنی کنایهزن، آسیبپذیر و سرسخت نشان میدهد که هویتش به «قربانی» تقلیل نمییابد. فیلم با فاصله گرفتن محترمانه از خود واقعه و تمرکز بر لحظات کوچک، عجیب و اغلب خندهدار زندگی پس از آن—از قرض کردن فندک از همسایه تا نشستن در پارکینگ با یک غریبه مهربان—ثابت میکند که اصالت میتواند خود شکلی از بقا باشد. این اثر نه تنها صدای تازهای در سینمای مستقل است، بلکه با ظرافت نشان میدهد که گاهی بهترین راه روایت یک فاجعه، روایت نکردن مستقیم آن است.
