این فیلم که نویسندگی، تهیهکنندگی و کارگردانی آن را کریستوفر نولن بر عهده داشته و خودش هم نقش کوتاهی در آن ایفا کرده، نه بهعنوان یک کمدی موفق عمل میکند و نه بهعنوان یک داستان اخلاقی.
دیزی ریدلی در نقش جو لوک، یک کهنهسرباز سابق که به عنوان نظافتچی پنجره کار میکند، عملکردی مناسب دارد، و صحنههای اکشن او وقتی بالاخره وارد ساختمان میشود، رضایتبخش هستند. با این حال، قسمت زیادی از فیلم او را در سکوی نظافت پنجره در بیرون ساختمان گیر انداخته است که تغییر کوچکی در فرمول اصلی است، اما به ندرت به هیجان فیلم اضافه میکند. مارتین کمبل، کارگردان باتجربهای که پیشتر آثاری مانند «GoldenEye» و «Casino Royale» را ساخته، در اینجا نیز اثری "تمیز" و از نظر بصری با کیفیت ارائه میدهد. اما تلاش فیلم برای ارائه انگیزههای پیچیده برای شخصیتهای شرور (که اکو-تروریست هستند)، به جای عمیقتر کردن داستان، بیشتر باعث سردرگمی میشود. فیلم سعی میکند درباره مشکلات واقعی تغییرات اقلیمی بحث کند، اما در نهایت آن را به انگیزهای سطحی برای شروران تقلیل میدهد که نتیجهای ناامیدکننده دارد. «Cleaner» در نهایت، یک فیلم اکشن متوسط است که اگرچه میتواند برای مدتی سرگرمکننده باشد، اما هیچ چیز جدیدی برای ارائه ندارد و نمیتواند از سایه مقلدان قبلی «Die Hard» بیرون بیاید. این یک سفر سه ستاره در جاده «قبلاً این را دیدهایم» است که به ندرت به فکر وادارتان میکند.
این سریال یک سرگرمی فوقالعاده هوشمندانه است. به عنوان اولین از سه مدرنسازی داستانهای شرلوک هلمز، این سریال با موفقیت نبوغ بیانتهای آرتور کانن دویل را به قرن بیست و یکم منتقل میکند. به جای کالسکه و تلگراف، ما هلمزی را میبینیم که با گوشی هوشمند و وبلاگ کار میکند و واتسونی که یک پزشک ارتش بازگشته از افغانستان است. این بهروزرسانیها هرگز تصنعی به نظر نمیرسند؛ در عوض، آنها به طرز درخشانی در تار و پود داستانهای کلاسیک بافته شدهاند. چیزی که این سریال را به یک سرگرمی خالص تبدیل میکند، دیالوگهای سریع و هوشمندانه و شیمی برقی بین بندیکت کامبربچ و مارتین فریمن است. کامبربچ در نقش هلمز، ترکیبی عالی از تکبر و آسیبپذیری است، در حالی که فریمن لنگر انسانی کاملی را فراهم میکند. هر قسمت ۹۰ دقیقهای مانند یک فیلم سینمایی است، پر از پیچ و خمهای داستانی، سبک بصری پویا و احترامی عمیق به منبع اصلی. این یک بازآفرینی استادانه است که هم برای طرفداران قدیمی و هم برای تازهواردان جذاب است و ثابت میکند که یک ایده عالی، جاودانه است.
«خانه» یک تلاش ناموفق و فرمولی در ژانر وحشت است که از الهام گرفتن از آثار کلاسیک مانند «بچه رزماری» یا «درخشش» فراتر رفته و به تقلیدی ضعیف و فاقد هویت تبدیل شده است. اگرچه کارگردان جیمز دیموناکو در ابتدا فضایی دلگیر و پرابهام ایجاد میکند، اما فیلمنامهای که به توضیحات مکرر و منطق سست متکی است و شخصیتپردازی نازل، به سرعت این حس را نابود میسازد. بازی غیرمتقاعدکننده و فاقد احساس پیت دیویدسون در نخستین نقش دراماتیک جدیاش، به عنوان یک خلاء در مرکز داستان عمل میکند و نمیتواند ترس یا غم شخصیت را منتقل کند. در نهایت، فیلم با یک درهمریزی خونین و ناامیدکننده به پایان میرسد که تمام تنش روانی اولیه را هدر میدهد و اثری میسازد که نه ترسناک است و نه به طنز قابل تحمل، بلکه صرفاً یک فرصت از دست رفته محسوب میشود.