رامونا و نیکو، دو دوست تازهفارغالتحصیل و بیخیال، در تابستان داغ برلین بهجای فکرکردن به آینده، روزها را میگذرانند. اما وقتی با سنگِ فلاخن پنجره همسایه را میشکنند و پرنده محبوب او را آزاد میکنند، ناچار به فرار میشوند. مسیرشان در برلین، پیاده و در دل فضایی سیاسی و پرتنش ادامه پیدا میکند؛ جهانی که ترجیح میدهند از آن دور بمانند.
هیچ موردی یافت نشد
هیچ موردی یافت نشد