نقد فیلم مارتی معظم؛ رقص جنونآمیز پینگپونگ بر لبه رویای آمریکایی
تماشای جدیدترین اثر جاش سفدی، فراتر از یک تجربه سینمایی ساده، شبیه به سقوط آزاد در ذهن مردی است که تمام هستیاش در ضربات یک توپ پینگپونگ خلاصه شده است. در دورانی که پرده سینماها با زندگینامههای کلیشهای و قهرمانپروریهای تصنعی اشباع شده، ما بیش از هر زمان دیگری به درکِ جنونِ نهفته در پسِ نبوغ نیاز داریم. اینجاست که نقد فیلم مارتی معظم (مارتی سوپریم) اهمیت پیدا میکند؛ چرا که این فیلم نه فقط داستان یک ورزشکار، بلکه واکاویِ روانشناختیِ مردی است که برای رسیدن به قله، حاضر است تمام پلهای پشت سرش را به آتش بکشد و در این مسیر، مخاطب را با خود در میان اضطراب و شکوهِ دهه ۵۰ میلادی رها کند.
مارتی ماوزر؛ نابغهای در جستجوی والایی
وقتی برای اولین بار با مارتی ماوزر (با بازی خیرهکننده تیموتی شالامی) در یک مغازه کفشفروشی نیویورکی ملاقات میکنیم، او را مردی میبینیم که به سختی روزگار میگذراند اما باوری خدشهناپذیر به عظمت خود دارد. او یک اعجوبه پینگپونگ است، ورزشی که در دهه ۵۰ میلادی از سوی جامعه جدی گرفته نمیشد و بیشتر به عنوان یک سرگرمیِ جانبی به آن نگریسته میشد. همین تضاد میان نبوغِ مارتی و بیاهمیت بودنِ رشته ورزشیاش در نگاه مردم، او را به شخصیتی منزوی و در عین حال به شدت جاهطلب تبدیل کرده است.
من در طول روایت داستان، متوجه شدم که جاش سفدی آگاهانه نام شخصیت را از «مارتی ریسمنِ» واقعی به «مارتی ماوزر» تغییر داده تا بتواند با آزادیِ بیشتری، درونیات او را تحلیل کند. مارتی فقط نمیخواهد برنده باشد؛ او میخواهد «مارتی معظم» (Marty Supreme) باشد، نسخهای آرمانی و متعالی از خودش که تنها در ذهن او وجود دارد. این حسِ برتریطلبی، او را به یک «کلاهبردارِ با جاهطلبی» تبدیل میکند که در خیابانها و کلوبهای پینگپونگ نیویورک، بازیکنان بیخبر را فریب میدهد تا با شرطبندی، خرج زندگیاش را درآورد.
سبک بصری و صوتی؛ اضطرابی که از لایههای تاریخ میتراود
یکی از نکات کلیدی که در نقد فیلم Marty Supreme 2025 باید به آن اشاره کنم، جسارت سفدی در ترکیب زبانهای مختلف سینمایی است. فیلم در دهه ۵۰ روایت میشود، اما دوربینِ «داریوش خنجی» با آن حرکتهای لرزان و عصبی (Jittery)، یادآور سینمایِ شخصیتمحور دهه ۷۰ میلادی است. این جابجاییِ زمانی، حسی از بیقراری را القا میکند؛ انگار مارتی شخصیتی است که به زمانِ خودش تعلق ندارد.
موسیقی متن «دنیل لوپاتین» نیز این پارادوکس را کامل میکند. در حالی که ما در میانه دهه ۵۰ هستیم، نتهای الکترونیک و سینتیسایزرهای دهه ۸۰ در گوشمان طنینانداز میشوند. این انتخابِ موسیقی به عقیده من، صدای «آیندهای» است که مارتی مدام در سر میپروراند؛ رویایی که هنوز محقق نشده اما او با تمام وجود آن را حس میکند. استفاده از قطعاتی مثل «Everybody Wants to Rule the World» از گروه Tears for Fears، طعنهای است به رویای آمریکایی؛ رویایی که در ظاهر پیروزمندانه است ولی در باطن، سرشار از اضطراب و این حقیقت تلخ که در نظام سرمایهداری، همیشه باید برندهای باشد و بازندهای.
همراهان مارتی؛ از زرق و برق هالیوود تا ایمانِ خالص
در مسیر صعود و سقوط مارتی، چهرههای متفاوتی او را همراهی میکنند. ریچل (با بازی اودسا آزیون) نمادِ روح و ایمانی است که مارتی به آن نیاز دارد. او علیرغم تمام لغزشهای مارتی، نوری در او میبیند که دیگران از درک آن عاجزند. در مقابل، کی استون (با بازی گوئینت پالترو) قرار دارد؛ یک ستاره رو به افول هالیوود که مارتی با جسارتی بینظیر وارد زندگیاش میشود. برای مارتی، کی استون تنها یک زن نیست، بلکه نمادی از موفقیت و پرستیژ آمریکایی است که او خود را لایق آن میداند.
یکی از غافلگیرکنندهترین بخشها در تحلیل فیلم مارتی معظم، حضور «کوین اولری» (ستاره برنامه Shark Tank) در نقش میلتون راکول است. او در نقش یک غول تجاری، سدی است میان مارتی و رویاهایش. سکانسی که او برای تحقیر مارتی، با راکت پینگپونگ او را تنبیه میکند، نقطه اوجِ استثمارِ نبوغ توسط سرمایهداری است؛ جایی که مارتی برای رسیدن به قراردادهای بزرگ، مجبور به معامله بر سرِ غرورِ خود میشود.
نقد بازی تیموتی شالامی؛ یک نابغهِ خودشیفته
باید اعتراف کنم که این بهترین بازیِ کارنامه تیموتی شالامی است. او به خوبی توانسته انرژی مهارناپذیر، چشمهای سرشار از جاهطلبی و حتی حرکاتِ بدنیِ عصبیِ مارتی را به تصویر بکشد. شالامی در اینجا شبیه به آل پاچینویِ دهه ۷۰ است؛ کسی که در عین حال که میتواند جذابترین فردِ اتاق باشد، میتواند آزاردهندهترین آنها نیز باشد. او شخصیتی را خلق کرده که به جای فکر کردن، حرف میزند و با زبانِ تند و تیزش، تمام درهایی که دیگران به رویش باز کردهاند را میبندد. او باور دارد که هدفمند است و دیگران نه و همین باور، باری سنگین بر دوش اوست.
آخر فیلم چی شد؟
بسیاری از مخاطبان ممکن است در پایان فیلم دچار ابهام شوند. در مسابقه نهایی در ژاپن، مارتی که به دلیل قرارداد با راکول مجبور به باختِ عمدی شده بود، ناگهان متوجه میشود که چرا اصلا وارد این حرفه شده است. او میفهمد که هدف، بالا رفتن از پلههای قدرتِ سیاسی یا تجاری به قیمتِ زیر پا گذاشتنِ خودِ واقعیاش نیست؛ بلکه هدف، عشق به خودِ «بازی» است.
در سکانس نهایی، ما شاهد نمایِ بستهای از نوزادِ مارتی و ریچل هستیم. این تصویر در کنار تیتراژ ابتدایی فیلم که بارور شدن تخمک را نشان میداد، یک چرخه بینهایت را میسازد. گریه نوزاد در لحظهای که مارتی به او خیره میشود، نمادی از «فروتنی» و درکِ این موضوع است که زندگی بسیار بزرگتر از جاهطلبیهای فردی ماست. مارتی با دیدن فرزندش، از زندانِ غرورِ خود آزاد میشود و میفهمد که والاییِ واقعی نه در قهرمانیِ جهان، بلکه در تداومِ زندگی و معصومیتِ آن نهفته است.
جمعبندی؛ آیا باید این اثر را تماشا کرد؟
در مجموع، تماشای این اثر برای هر کسی که به سینمایِ جسورانه و دغدغهمند علاقه دارد، یک ضرورت است. ما در طول نقد فیلم مارتی معظم به بازیِ درخشان شالامی، کارگردانیِ خاص جاش سفدی و موسیقیِ نوستالژیک اما مدرنِ آن پرداختیم. فیلم با ظرافت نشان میدهد که چگونه رویای آمریکایی میتواند یک نابغه را به انزوا بکشاند، اما در نهایت، دریچهای از رستگاری را از طریقِ پیوند با انسانیت و خانواده میگشاید. نقد فیلم Marty Supreme به ما یادآوری میکند که حتی در میانِ هیاهویِ رقابت و جنونِ شهرت، بزرگترین پیروزی، یافتنِ معنا در سادگیِ هستی است. این فیلم بدون شک یکی از بهترینهای سال ۲۰۲۵ است که تا مدتها ذهن شما را درگیر خواهد کرد.
آیا شما هم در طول فیلم با اضطرابهای مارتی همراه شدید؟ به نظر شما پایانبندیِ فیلم توانست حقِ مطلب را درباره شخصیتِ پیچیده او ادا کند؟ مشتاقانه منتظر خواندن نظرات و تحلیلهای شما در بخش کامنتها هستم تا با هم درباره این شاهکارِ جدیدِ دنیایِ پینگپونگ و سینما گپ بزنیم!
