نقد فیلم آواتار 3: آتش و خاکستر؛ رقص خیره‌کننده پیکسل‌ها در شعله‌های تکرار

حامد محبی - انتشار: 16 دی 1404 12:23
ز.م مطالعه: 5 دقیقه
پاراج-
نقد فیلم آواتار 3: آتش و خاکستر؛ رقص خیره‌کننده پیکسل‌ها در شعله‌های تکرار

در سال ۲۰۲۵، آواتار: آتش و خاکستر دوباره ما را به پاندورا برمی‌گرداند؛ جهانی که جیمز کامرون هنوز هم در ساختن آن بی‌رقیب به نظر می‌رسد. از همان دقایق اول، فیلم با نمایش قدرت تکنولوژیک و جلوه‌های بصری خیره‌کننده‌اش یادآوری خواهد کرد که در چه سطحی بازی می‌کند؛ ولی درست زیر همین شکوه تصویری، پرسشی قدیمی دوباره خودنمایی می‌کند: آیا روایت می‌تواند هم‌سطح تصویر پیش برود یا قصه بار دیگر زیر وزن عظمت بصری محو می‌شود؟ این نکته دقیقا همان مسئله‌ای را مطرح می‌کند که باید در نقد فیلم آواتار 3: آتش و خاکستر به آن پرداخته شود؛ جایی‌که آتش و خاکستر باید نشان دهد صرفا تکرار موفقیت‌های گذشته نیست و می‌تواند به‌عنوان فصلی مستقل، معنا و هویت خودش را پیدا کند.

تحلیل داستان آواتار 3: وقتی خاکستر جای آب را می‌گیرد

بازگشت به پاندورا

داستان آتش و خاکستر حدود یک سال بعد از وقایع راه آب شروع می‌شود؛ جایی‌که مرگ نتایام هنوز مثل زخمی تازه روی خانواده سالی مانده است. فیلم این‌بار بیشتر از هر چیز روی سوگ، خشم فروخورده و تلاشی خاموش برای ادامه‌دادن زندگی تمرکز می‌کند. جیک و نیتیری دیگر فقط والدینی محافظ نیستند؛ آن‌ها به‌نوعی آواره شده‌اند و در سرزمینی تازه، با پرسشی عمیق‌تر روبه‌رو هستند: فرزندانی که نیمی ناوی و نیمی انسان‌اند، دقیقا به کجا تعلق دارند؟ این لایه هویتی، به‌نظرم یکی از جدی‌ترین تلاش‌های فیلم برای انسانی‌ترشدن روایت است؛ هر چند گاهی زیر فشار ریتم و اکشن، فرصت بسط پیدا نمی‌کند.

ورود قبیله مردم خاکستر نقطه‌ای است که مسیر داستان را به‌طور محسوسی تغییر می‌دهد. برخلاف قبایل پیشین پاندورا که پیوندشان با طبیعت بر پایه تعادل و احترام بود، این‌جا با نگاهی خشن‌تر و مبتنی‌بر سلطه روبه‌رو هستیم. زندگی کنار آتشفشان‌ها فقط یک انتخاب جغرافیایی نیست؛ بیانیه‌ای است درباره نوع نگاه این قبیله به بقا. وارانگ، رهبر آن‌ها، حضوری دارد که از همان ابتدا آرامش را از درام فیلم می‌گیرد؛ شخصیتی سرد، مرموز و تهدیدکننده که جهان ناوی‌ها را از درون دچار شکاف می‌کند. برای من، این بخش از فیلم جذاب‌ترین تغییر نسبت‌ به قسمت‌های قبلی بود؛ نه به‌خاطر اکشن یا طراحی بصری، بلکه چون برای اولین‌بار نشان می‌دهد پاندورا فقط بهشت ازدست‌رفته نیست و می‌تواند چهره‌ای تیره‌تر و بی‌رحم‌تر هم داشته باشد.

وارانگ و کواریچ؛ ائتلافی از جنس آتش

کواریچ و وارانگ

به‌نظرم نقطه‌ای که فیلم واقعا تغییر مسیر می‌دهد، جایی است که کواریچ و وارانگ کنار هم قرار می‌گیرند. کواریچ، حالا در قالب یک ناوی بازسازی‌شده، همان خشم قدیمی را با خود حمل می‌کند؛ خشمی که این‌بار شکل پیچیده‌تری به خود گرفته است. او به‌جای رودررویی مستقیم با جیک سالی، ترجیح می‌دهد از نیروی ویرانگر قبیله خاکستر استفاده کند و با مسلح‌کردن آن‌ها، آتش درگیری را برپا کند. رابطه میان او و وارانگ فقط یک همکاری نظامی ساده نیست و فیلم آگاهانه مرز میان اتحاد، سوءاستفاده و نوعی کشش تاریک را محو می‌کند. این انتخاب جسورانه است، اما در عین حال حسی ناآرام‌کننده دارد؛ انگار فیلم عمدا می‌خواهد مخاطب را در منطقه‌ای خاکستری نگه دارد.

در سوی دیگر، اسپایدر همچنان بی‌هویت‌ترین شخصیت داستان باقی می‌ماند. او نه کاملا به دنیای انسان‌ها تعلق دارد و نه می‌تواند مثل ناوی‌ها زندگی کند و همین بلاتکلیفی، به‌نظرم یکی از انسانی‌ترین خطوط روایی فیلم است. درگیری او با پدر واقعی‌اش و وفاداری‌اش به خانواده‌ای که بزرگش کرده‌اند، بُعد احساسی قابل‌لمسی به داستان می‌دهد.

همچنین بخوانید:

جادوی بصری در برابر قصه‌ای معمولی؛ آیا زیبایی کافی است؟

فیلم آواتار: آتش و خاکستر

اگر بخواهم منصفانه قضاوت کنم، از نظر بصری با یکی از چشم‌نوازترین تجربه‌های سینمایی سال‌های اخیر روبه‌رو هستیم. طراحی جهان آتشفشانی پاندورا، جزئیات بدن ناوی‌ها و حرکت نرم تصاویر، نشان می‌دهد کامرون هنوز در زمین تکنولوژی بازی می‌کند که کمتر کسی به آن راه دارد. استفاده از فریم‌ریت بالا باعث شده بعضی صحنه‌ها بیش از آن‌که شبیه فیلم باشند، حس تماشای یک دنیای زنده را بدهند. همین کیفیت بصری است که در نگاه اول، فیلم را بسیار باشکوه جلوه می‌دهد و مخاطب را مجذوب نگه می‌دارد.

اما هرچه جلوتر می‌رویم، این پرسش پررنگ‌تر می‌شود که آیا زیبایی تصویر به‌تنهایی کافی است یا نه. وقتی از لایه‌های بصری گذر کنیم و به هسته روایت نگاهی داشته باشیم، با داستانی مواجه می‌شویم که بیش‌ازحد آشناست؛ تقابل خیر و شر، انتقام و تکرار همان مسیر قبلی با ظاهری تازه. دقیقا در همین نقطه است که در نقد فیلم آواتار 3 می‌توان به یک جمع‌بندی روشن رسید: فیلم از نظر فنی شگفت‌انگیز است، اما از نظر داستانی در چرخه‌ای تکراری می‌چرخد. حس دژاوو در بعضی سکانس‌ها آن‌قدر قوی است که ناخودآگاه راه آب در ذهن زنده می‌شود؛ فقط این‌بار، عنصر آتش جای آب را گرفته است.

بازیگری که وصله ناجور است

شخصیت کیری در آواتار

یکی از بخش‌هایی که شخصا بیشترین چالش را در ارتباط گرفتن با آن داشتم، شخصیت کیری بود. با وجود تمام پیشرفت‌های فنی، بازی سیگورنی ویور در نقش یک نوجوان ۱۴ ساله همچنان بد به نظر می‌رسد. حرکات بدن و زبان فیزیکی او، حتی زیر لایه‌های دیجیتال، سن واقعی بازیگر را لو می‌دهد و همین مسئله باعث می‌شود کیری (که اتفاقا نقشی کلیدی در روایت دارد) آن‌طور که باید باورپذیر نشود. هرچند مسیر قدرت‌گیری و پاسخ به پرسش‌های هویتی این شخصیت از نظر داستانی مهم است، اما این چالش، بخشی از تاثیر احساسی روایت را تضعیف می‌کند.

جمع‌بندی؛ شعله‌ای که می‌سوزاند اما گرم نمی‌کند

به طور کلی، آواتار: آتش و خاکستر اثری است که در تضاد میان تکنولوژی انقلابی و روایت سنتی دست‌وپا می‌زند. من سعی کردم در نقد فیلم آواتار 3 به معرفی قبیله جدید خاکستر، تحلیل شخصیت وارانگ و کواریچ، بررسی مضامین انسانی همچون سوگ و هویت و البته نقد ساختار تکراری فیلمنامه بپردازم. فیلم در انزوا و بدون در نظر گرفتن قسمت‌های قبلی، شاید بهترین اثر در این فرنچایز باشد؛ چرا که ریتم تندتری دارد و اوج داستانی آن تاثیرگذارتر است؛ اما به عنوان جزئی از یک کل، حس یک ماشین عظیم را دارد که فقط می‌تواند یک قصه را تکرار کند.

در رابطه با ارزش دیدن آواتار 3، اگر عاشق تجربه بصری هستید و می‌خواهید قدرت واقعی سینما در خلق جهان‌های خیالی را روی بزرگترین پرده ممکن ببینید، دیدن این فیلم برای شما هیجان‌انگیز خواهد بود؛ اما اگر به دنبال یک روایت نوآورانه هستید که شما را غافلگیر کند، احتمالا این فیلم شما را نا امید می‌کند.

دیدگاه های کاربران
هیچ دیدگاهی موجود نیست
پربازدیدترین مقالات
پربازدیدترین خبرها
جدیدترین اخبار