بهترین فیلم های زمستانی؛ پرده نقره در سرما

زمستان همیشه با خودش چالشهای خاصی به همراه دارد. سردی، یخزدگی و شرایطی که گاهی حتی نفس کشیدن در هوای بیرون هم سخت میشود. اما برای برخی از شخصیتهای سینمایی، این فقط یک فصل سرد نیست؛ زمستان به نوعی یک مبارزه است. مبارزهای برای بقا، فرار از دنیای یخزده یا حتی جستجوی امید در دل برفهای بیپایان. در این فیلمها، برف و سرما بیشتر از یک پسزمینهی ساده هستند؛ آنها تبدیل به دشمنانی سرسخت میشوند که هیچچیز برای نجات از آنها ساده نیست. در این مقاله، قصد داریم به سراغ بهترین فیلم های زمستانی برویم که نه تنها سردی و خشونت زمستان را به تصویر میکشند، بلکه داستانهایی از تلاش برای بقا و فرار از دل این سرماهای بیرحم را روایت میکنند.
بهترین فیلم های درباره سرما و برف
این فیلمها، شاید به اندازهی یک پتو گرم، نمیتوانند سردی بیرون را از بین ببرند، اما مطمئناً شما را به دنیای دیگری میبرند؛ دنیایی که در آن بقا و امید در دل سرما به سختی پیدا میشود.



گاهی، این خود انسان است که ترسناکترین هیولا میشود.
در میان جادههای برفی و مهگرفتهی کلرادو، دیوید پیترسن سفری را آغاز میکند که قرار نیست پایانی خوش داشته باشد. او پس از توقفی کوتاه در یک غذاخوری کوچک، جایی که شاهد درگیری آنا، پیشخدمت جوان، با همسر سابق خشونتطلبش، وینسنت، میشود، تصمیم میگیرد مداخله کند. اما این قهرمانی دوام چندانی ندارد. دیوید دوباره به جاده میزند و در میانهی طوفانی سهمگین، کنترل ماشین را از دست داده و در درهای یخزده سقوط میکند. زخمی و تنها، در محاصرهی سرما و وحشتی که آرامآرام از دل شب سر برمیآورد، او باید راهی برای بقا پیدا کند.
حالا نوبت آن است که کمی از پشت صحنهی این فیلم رمزآلود پرده برداریم. برخلاف آنچه ممکن است فکر کنید، فیلم در کلرادو فیلمبرداری نشده، بلکه در پرینس جورج، بریتیش کلمبیا ضبط شده است. انتخابی که به دلیل مناظر برفی و هزینهی پایینتر تولید انجام شد. اما عجیبتر از آن، مدت زمان تولید فیلم بود که تنها در ۱۳ روز به پایان رسید! چنین پروژهای معمولاً ماهها زمان میبرد، اما تیم تولید بهطور فشرده و بیوقفه کار کرد تا به نتیجهای برسد که کاملاً واقعگرایانه و نفسگیر به نظر برسد. فیلم های زمستانی زیادی ساخته شدهاند، اما کمتر فیلمی توانسته است ترکیبی از وحشت روانشناختی، ترس از بقا و هیجان را در این سطح ارائه دهد.



در دل کوههای پوشیده از برف، دو نفر که هیچ ارتباط پیشین با یکدیگر ندارند، در مواجهه با شرایط مرگبار، برای بقا دست به دست هم میزنند. آلیس، عکاس خبری که مأموریتی مهم را دنبال میکند، و بن، جراح بیمارستانی که در پی رسیدن به خانوادهاش است، هر دو در یک پرواز کوچک گرفتار میشوند. پس از سقوط هواپیما در مناطق دورافتاده کوهستانی، آنها با دنیایی از سرما و خطر روبرو میشوند. در این سفر سخت، چیزی جز اراده برای زنده ماندن و اعتماد به یکدیگر نمیتواند آنها را از مرگ نجات دهد.
در حقیقت، بهترین فیلمهای زمستانی همواره فراتر از سرما و برف هستند و به عمق تجربه انسانی در شرایط بحرانی میپردازند. فیلمی که در کوههای سرد و دورافتاده کانادا فیلمبرداری شد، به شکلی واقعی و ملموس شرایط سخت برف و سرما را به تصویر میکشد. تیم تولید برای ایجاد تجربهای واقعگرایانه، خود را در شرایط یخزده کوهستان قرار دادند، و همین امر باعث شد که برف و سرما نه تنها پسزمینهای بیروح نباشند، بلکه به بخشی از درام تبدیل شوند که روابط و احساسات شخصیتها را شکل میدهد.
سایت گاردین به نقد از این فیلم نوشت: در حالی که سطح ریسکها و خطرات کاملاً بالا است، چیزی دلگرمکننده در نحوه اجتناب فیلم از تند شدن لحن آن وجود دارد. این یک ماجراجویی است، اما در عین حال، یک داستان عاشقانه با ستارگان بزرگ است و فیلم به راحتی و با ظرافت این دو ژانر را کنار هم قرار داده است.
زمین در حال فروپاشی است، اما این بار نه با جنگ، نه با بیماری، بلکه با چیزی که سالها نادیده گرفته شده بود: تغییرات اقلیمی. جک هال، یک دیریناقلیمشناس، در میان هشدارهایی که هیچکس جدی نمیگیرد، متوجه میشود که طبیعت آماده است تا انسانها را برای اشتباهاتشان مجازات کند. جریانهای اقیانوسی متوقف میشوند، طوفانهای سهمگین شهرها را در هم میکوبند، و عصر یخبندان جدیدی آغاز میشود. در این میان، پسرش سم در نیویورک گرفتار میشود؛ شهری که حالا زیر برف و یخ دفن شده است. در حالی که جهان به هرجومرج کشیده شده، جک تصمیم میگیرد تا از میان طوفانهای سهمگین و سرمایی کشنده عبور کند و پسرش را نجات دهد.
اما پشت این تصاویر حیرتانگیز، حقایق جالبی نهفته است. ناسا به تیم تولید هشدار داد که مبانی علمی فیلم بیش از حد اغراقشده است و حتی از همکاری با سازندگان خودداری کرد. فیلم های درباره سرما و برف همیشه سعی دارند احساس ترس و بقا را القا کنند، اما این فیلم بیش از یک داستان بقا است؛ یک هشدار درباره آیندهای است که ممکن است خیلی زودتر از آنچه فکر میکنیم از راه برسد.
با توجه به آمار ثبت شده در سایت روتنتومیتوز، بینندگان امتیاز 50 درصدی و منتقدین این سایت امتیاز 45 درصدی را برای این فیلم ثبت کرده است.



در دل سرمای وحشی آلاسکا، جایی که نفس کشیدن هم شبیه به یک چالش است، گروهی از کارکنان یک شرکت حفاری نفتی پس از سقوط هواپیمای خود در بیابانی پوشیده از برف و یخ گرفتار میشوند. جان اوتوی، یک شکارچی حرفهای که تا پیش از این وظیفه داشت از کارگران در برابر حیاتوحش محافظت کند، حالا باید نقش رهبر را بازی کند؛ اما نه برای دفاع، بلکه برای زنده ماندن. سرما استخوانهایشان را میسوزاند، امیدها یکی پس از دیگری از بین میروند و گرسنگی مثل ساعتی معکوس، شمارش معکوس برای مرگ را آغاز کرده است. اما هیچکدام از اینها بهاندازه تهدید اصلی خطرناک نیست: گرگهای خاکستری که اکنون در تاریکی، سایهوار حرکت میکنند و شکار را زیر نظر دارند.
فیلمی که به معنای واقعی کلمه، انسان را در برابر طبیعت به چالش میکشد، قطعاً باید در دسته بهترین فیلم های اسکیمویی قرار بگیرد، اما چیزی که این اثر را متفاوت میکند، میزان واقعگرایی آن است. دمای منفی 40 درجه در محل فیلمبرداری؟ بله، این فقط عددی روی کاغذ نبود؛ بازیگران واقعاً در این شرایط کار کردند و سرمای کشنده را احساس کردند. علاوه بر این، گرگهای وحشی در فیلم بهگونهای به تصویر کشیده شدهاند که برخی از متخصصان حیاتوحش اعتراض کردند و گفتند که چنین رفتاری از گرگها در دنیای واقعی بعید است. با این حال، فیلم آنقدر تأثیرگذار بود که برخی تماشاگران پس از دیدن آن، حاضر نبودند حتی از کنار جنگل عبور کنند!



در دل کوهستانهای یخزده اوزارک، جایی که امید مانند هوا نایاب است، ری دالی ۱۷ ساله با حقیقتی تلخ روبهرو میشود. پدرش، که درگیر تولید مواد مخدر بوده، وثیقه خانه را گذاشته و حالا ناپدید شده است. قانون ساده است: یا او را پیدا کند، یا خانهشان را از دست بدهد. اما مشکلی وجود دارد، در این سرزمین، پرسیدن سوال اشتباه، عواقب خطرناکی دارد. ری، که باید از مادر بیمار و دو خواهر و برادر کوچکش مراقبت کند، مجبور میشود پا به دنیایی بگذارد که هیچکس دوست ندارد در آن قدم بردارد: حلقههای مواد مخدر، دروغهای خانوادگی و سکوتی که از هر فریادی ترسناکتر است.
این فیلم نهتنها تماشاگران، بلکه بازیگران را هم وادار کرد که با سرما و سختی کنار بیایند، به حدی که جنیفر لارنس مجبور شد پوست کندن سنجاب را یاد بگیرد! او واقعاً این کار را انجام داد تا فیلم حس واقعیتری داشته باشد. این اثر یک فیلم سینمایی در برف و سرما نیست که صرفاً به زیباییهای زمستان بپردازد، بلکه داستانی دربارهی زمستانی است که استخوان میشکند، رویاها را دفن میکند و حقیقت را از میان برفهای یخزده بیرون میکشد.
راجرایبرت در سایت خود این فیلم را اینگونه نقد کرد: فیلم بر روی شانههای ری قرار دارد، در حالی که شخصیت تیرادراپ همچون نیرویی متضاد، وزن داستان را متعادل میکند. این داستان میتوانست در باتلاقی از ناامیدی فرو رود، اما امید و شجاعت ری ما را همراه خود نگه میدارد.



بزرگترین پیروزی، رسیدن به قله نیست؛ بلکه زنده ماندن برای بازگشت است.
در مه ۱۹۹۶، گروهی از کوهنوردان از سراسر جهان گرد هم میآیند تا قله اورست را فتح کنند، اما هیچکس نمیداند که این صعود، یکی از مرگبارترین تراژدیهای تاریخ کوهنوردی خواهد شد. راب هال، راهنمای باتجربه تیم Adventure Consultants، گروهی از ماجراجویان از جمله بک ودرز، پزشکی اهل تگزاس، و داگ هانسن، پستچی رؤیاپرداز را رهبری میکند. در همین حین، اسکات فیشر و تیم Mountain Madness نیز تلاش میکنند تا همزمان به قله برسند. اما طبیعت، نقشه دیگری در سر دارد. طوفانی وحشی، دما را به حدی پایین میآورد که اکسیژن یخ میزند، و قلهای که تا چند ساعت پیش، رؤیای آنها بود، به تلهای مرگبار تبدیل میشود.
اما آنچه فیلم را متمایز میکند، فقط داستان آن نیست، بلکه واقعیتهایی است که پشت صحنه جریان داشته است. فیلم در شرایط واقعی کوهستانی فیلمبرداری شد، از دامنههای اورست در نپال گرفته تا ارتفاعات نفسگیر آلپ ایتالیا. بازیگران نهتنها مجبور شدند با هوای رقیق و دمای کشنده سازگار شوند، بلکه در برخی صحنهها، واقعاً در خطر یخزدگی بودند. اما سختیها فقط برای عوامل فیلم نبود؛ در زمان فیلمبرداری، بهمن واقعیای در اورست رخ داد که جان ۱۶ شرپا را گرفت و روند تولید را دچار تأخیر کرد. همین واقعگرایی شدید باعث شد اورست به یکی از تأثیرگذارترین فیلم های زمستانی خارجی تبدیل شود که در آن، سرما تنها دشمن نیست، بلکه یک حقیقت بیرحم است که هیچکس از آن در امان نیست.



جنگ نه در میدان نبرد، بلکه در مسیری که برای بازگشت به خانه طی میکنی، جریان دارد.
در میان هرجومرج جنگ داخلی آمریکا، اینامان باردمونرو، سرباز مجروحی که از نبردی خونین جان سالم به در برده، تصمیم میگیرد آنچه از عمرش باقی مانده را برای هدفی مهمتر صرف کند: بازگشت به کوهستان سرد و دختری که قلبش را به او سپرده است. آیدا مونرو، زنی که پس از مرگ پدرش، در دنیایی بیرحم تنها مانده، در تلاش است تا با کمک روبی تئوس، زنی سرسخت و بیباک، زندگی را از نو بسازد. درحالیکه آیدا یاد میگیرد چگونه در این دنیای بیرحم دوام بیاورد، اینامان سفری پرخطر را از میان ویرانههای جنگ، خیانت و ناامیدی آغاز میکند. او باید با قانونشکنان، شکارچیان انسان و گذشتهای که هرگز دست از سرش برنمیدارد، مقابله کند.
اما آنچه این فیلم را متفاوت میکند، تنها داستان آن نیست، بلکه واقعیتهایی است که در پشت صحنه رقم خوردهاند. در کمال تعجب، این فیلم که بهطور کامل در کارولینای شمالی جریان دارد، در رومانی فیلمبرداری شده است! دلیلش؟ مناظر کوهستانی و جنگلی این کشور، شباهت عجیبی به مناطق آمریکا در دوران جنگ داخلی داشت و هزینه تولید را نیز کاهش میداد. از طرفی، این فیلم فقط درباره تاریخ و جنگ نیست؛ بلکه به سبک فیلم های برفی، سرما و طبیعت را نیز به یکی از شخصیتهای اصلی تبدیل کرده است. این فیلم با بودجهای حدود 79 میلیون دلار ساخته شد و توانست در گیشه جهانی نزدیک به 173 میلیون دلار فروش کند.
در سرمای استخوانسوز جنوبگان، جایی که زندگی معنای دیگری دارد، جری شپرد، راهنمای یک پایگاه تحقیقاتی، وظیفه دارد تیمی از دانشمندان را در جستجوی یک شهابسنگ کمیاب همراهی کند. اما وقتی یک طوفان سهمگین فرامیرسد، گروه مجبور میشود پایگاه را تخلیه کند. در این میان، هشت سگ سورتمهکش وفادار جری—مایا، مکس، اولد جک، ترومن، دیویی، شورتی، شدو و باک، به دلیل شرایط اضطراری در آن سرزمین یخزده رها میشوند. روزها به هفتهها تبدیل میشوند و سگها در دل برف و سرما، با گرسنگی، سرمازدگی و تهدیدهای طبیعت مبارزه میکنند. در همین حال، جری در دنیای متمدن، هر راهی را امتحان میکند تا به پایگاه برگردد و دوستان چهارپایش را نجات دهد.
اما نکته اینجاست که داستان فقط روی پرده نماند، بلکه پشت صحنه هم ماجراهای جالبی اتفاق افتاد. برای واقعیتر شدن فیلم، تمام صحنههای یخزده در لوکیشنهای واقعی مثل گرینلند و کانادا فیلمبرداری شدند، نه در استودیوهای گرم هالیوود! اما چیزی که شاید کمتر کسی بداند این است که فیلم از یک ماجرای واقعی الهام گرفته شده؛ در سال ۱۹۵۸، یک تیم تحقیقاتی ژاپنی مجبور شد ۱۵ سگ سورتمهکش را در جنوبگان رها کند، و زمانی که یک سال بعد برگشتند، فقط دو سگ زنده مانده بودند. Eight Below بهراستی یکی از بهترین فیلم ها با موضوع بقا در برف و سرما است که نهتنها از عشق و پیوند میان انسان و حیوان سخن میگوید، بلکه نشان میدهد که گاهی، حتی در سختترین شرایط، امید تنها چیزی است که نمیتوان از دست داد.



گاهی بزرگترین دشمن کوهنوردان ارتفاع نیست، زمان است که بیرحمانه علیه آنها پیش میرود.
در تابستان سال ۱۹۳۶، تونی کورز و آندریاس هیندرستورسر، دو کوهنورد آلمانی، تصمیم میگیرند که یکی از خطرناکترین مأموریتهای تاریخ را انجام دهند: صعود به دیوار شمالی آیگر. این دیواره عظیم که به «قاتل کوهنوردان» معروف است، تا آن زمان جان بسیاری را گرفته، اما این دو ماجراجو تصمیم دارند که غیرممکن را ممکن کنند. درحالیکه خبرنگاران و مقامات رژیم نازی در هتلهای مجلل پای کوه، منتظرند تا این صعود به افتخاری ملی تبدیل شود، تونی و آندریاس در دنیایی متفاوت گرفتار میشوند: سرمای استخوانسوز، بهمنهای مرگبار و طنابهایی که بیش از حد نازک به نظر میرسند. نبردی که بهعنوان یک ماجراجویی پرشکوه آغاز شده بود، خیلی زود به کابوسی تبدیل میشود که در آن هر اشتباه، بهای سنگینی دارد.
واقعیت، همانطور که همیشه نشان داده، گاهی از هر داستانی تلختر است. شاید تصور کنید این فیلم تنها یک روایت سینمایی از ماجراجویی باشد، اما این داستان، بر اساس یک تراژدی واقعی ساخته شده است. دیوار شمالی آیگر، از آن مکانهایی است که یا تاریخساز میشوی یا در آن برای همیشه مدفون. جالب است بدانید که صحنههای فیلم در مکانهای واقعی و در شرایط سخت کوهستانی فیلمبرداری شده است تا حس رئالیسم در فیلم افزایش پیدا کند. فیلم های زمستانی زیادی ساخته شدهاند، اما تعداد کمی از آنها توانستهاند واقعیت تلخ بقا در دل برف و یخ را به این شکل به تصویر بکشند.
در سرمای وحشی و بیرحم داکوتا، جایی که زندگی به اندازهی یک لحظه خطای انسانی بیارزش است، هیو گلس، یک شکارچی باتجربه، پس از حملهی وحشیانهی یک خرس، نیمهجان روی زمین رها میشود. در حالی که زخمهایش او را به مرگ نزدیک کردهاند، جان فیتزجرالد، که تنها به نجات خودش اهمیت میدهد، پسر گلس، هاوک را به قتل میرساند و پدر نیمهجان را در میان برفها جا میگذارد. اما طبیعت گلس را تسلیم مرگ نمیکند. با بدنی زخمی، بدون آب و غذا، در برابر شکارچیان و سرمای مرگبار، او سفری غیرممکن را آغاز میکند، سفری نه برای زنده ماندن، بلکه برای انتقام. هر قدمی که در برف برمیدارد، نزدیکتر به مردی میشود که همهچیزش را از او گرفت. اما انتقام، مانند برف، میتواند در ابتدا آرام به نظر برسد، اما وقتی فرو بریزد، هیچکس را زنده نخواهد گذاشت.
اما چیزی که این اثر را فراتر از یک داستان انتقام میبرد، شرایط دیوانهوار تولید آن است. شاید تماشای فیلم، سختی زمستان را منتقل کند، اما بازیگران و عوامل فیلم، آن سرما را واقعاً تجربه کردند. فیلم در دماهای زیر صفر و تنها با نور طبیعی فیلمبرداری شد، به همین دلیل هر صحنه کاملاً واقعی به نظر میرسد. در میان فیلم های زمستانی، کمتر اثری را میتوان پیدا کرد که اینچنین سرما، درد و بقا را در هم آمیخته باشد و تماشاگر را در دنیای وحشی و بیرحم خود غرق کند.
در سایت روتنتومیتوز، بینندگان امتیاز 84 درصدی و منتقدین این سایت امتیاز 78 درصدی را برای این اثر ثبت کردهاند.
سخن پایانیبهترین فیلم های زمستانی نهتنها تصویری از سرما و برف را به نمایش میگذارند، بلکه روایتگر نبردهای نفسگیر انسان در برابر طبیعت، سرنوشت و حتی خودش هستند. هر یک از این فیلمها، سفری را آغاز میکنند، سفری که در آن قهرمانان داستان نهتنها با سرمای کشنده، بلکه با ترسهای درونی، خیانتها و چالشهایی که فراتر از قدرت فیزیکی هستند، روبهرو میشوند. در این میان، بیننده نهفقط نظارهگر، بلکه همسفر آنها میشود؛ یخزدگی را حس میکند، هیجان تعقیب را تجربه میکند و در سکوت وهمآلود کوهستان، صدای نفسهای بریدهی شخصیتها را میشنود.