در ساحل مرگِ گالیسیا در دههٔ ۱۹۹۰، نیکو روزهایش را همراه پدرش تانو به شکار غیرقانونی صدف میگذراند؛ تانو که پیشتر به هروئین اعتیاد داشته، بخشی از درآمدش را با او شریک میشود. گاهی صدایی عجیب در ذهن نیکو میپیچد، دنیا پیش چشمش تاریک میشود و بیآنکه بداند چگونه، در جایی دیگر به هوش میآید. با تکرار این بیهوشیها، نیکو به اعماق ناشناختهٔ ذهنش قدم میگذارد و در تاریکی نیرویی مییابد که تنهاییاش را کمتر میکند.
هیچ موردی یافت نشد
هیچ موردی یافت نشد