«کارآگاهان گوسفند» سرشار از جذابیت، شوخطبعی و یک معمای قتلِ پرپیچوخم است؛ معمایی که فقط دوستداشتنیترین گروه حیوانات مزرعه میتوانند آن را حل کنند؛ از زمانِ آن لحظهای که فارمر هاگت به خوکِ بیب گفت: «همین خوبه».
از پردهٔ اول تا پایان پردهٔ سوم، فیلم در سطحی بسیار بالاتر از چیزی که از آن انتظار میرود، مخاطب را درگیر میکند. و این همان اتفاقی است که وقتی پشت ایدهای که میتوانست فقط با تازگی و عجیببودنش پیش برود، مهارت و ساخت حرفهای واقعی قرار میگیرد، رخ میدهد.
«کارآگاهان گوسفند» نهتنها فیلمی دلپذیر است، بلکه اثری بامزه و از نظر احساسی پیچیده هم به شمار میآید؛ و حتی میتوان گفت با جسارت، رفتاری غیرمعمولاً محترمانه نسبت به این گوسفندان نجیب دارد؛ حیواناتی که در بسیاری از فیلمها و آثار سینمایی، معمولاً به شکل موجوداتی سادهلوح و بیفکر در طویلههای داستانی به تصویر کشیده میشوند (البته بهجز شان گوسفنده).
تحقیق دربارهٔ این پرونده، غریزهٔ آنها را به چالش میکشد؛ اینکه دردهایشان را نادیده بگیرند یا بپذیرند که ترس، اندوه و فقدان، بخشهای ضروریِ یک زندگی کامل و رضایتبخش هستند. البته این درس تازه و جدیدی نیست. اما «کارآگاهان گوسفند» موفق میشود در حالی که ضرباهنگهای یک تریلر جناییِ درگیرکننده و طنزِ ساده و بازیگوشانهٔ کارتونهای صبح شنبه را همزمان پیش میبرد، این مفهوم را به شکلی مؤثر ارائه کند.
چیزی که پس از تماشای «کارآگاهان گوسفند» بیش از همه در ذهن باقی میماند، لحن و حالوهوای آن است: شیرینیِ صادقانه و بیتکلفی که ریشه در عشقی دارد که ما — چه انسان باشیم و چه گوسفند — نسبت به کسانی داریم که زندگیمان را با آنها شریک میشویم؛ و همچنین پذیرشی آرام و لطیف از اینکه فقدان، بخشی جداییناپذیر از همین عشق است.