«داستانهای موازی» در واقع برداشتی آزاد و بازآفرینیِ مضمونی از «فیلم کوتاهی درباره عشق» کیشلوفسکی است که رگههایی از «پنجره عقبی» هیچکاک نیز در آن دیده میشود. فیلم با سماجت، تارهای روایتش را از دل خود میتند و جهانی پیچیده و چندلایه میسازد؛ حاصل کار اثری ظریف و پرجزئیات است، اما در عین حال اندکی مبهم و گنگ به نظر میرسد.
«داستانهای موازی» (Histoires parallèles) با جاهطلبی فراوان آغاز میشود؛ درامی گروهی، چندشخصیتی و متامتنی که در آن چند تن از بازیگران اصلی در نقشهایی دوگانه ظاهر میشوند. اما فیلم بیش از اندازه کش پیدا میکند و در نیمه دومِ کند، خامدستانه و فرسایشیاش، بخش عمدهای از جذابیت، تمرکز و گیرایی اولیه خود را از دست میدهد.
با وجود بازیهای درخشان و مضامین تأملبرانگیزش، نمیتوان بیقیدوشرط آن را توصیه کرد؛ زیرا تکرار ناهماهنگ برخی صحنهها و ایدهها باعث شده فیلم بیش از آنکه ساختاری منسجم و یکپارچه داشته باشد، سنگین، فرساینده و ملالآور به نظر برسد.
وقتی «داستانهای موازی» در واپسین دقایق لحن خود را تغییر میدهد تا غافلگیری ناآرامکنندهای را آشکار کند، ساختار شکننده و بیش از حد تصنعی فیلم تاب تحمل چنین تکانهای را ندارد. فرهادی، درست مانند سیلوی، میخواهد از خردهریزهای زندگی روزمره داستانی گیرا و تأثیرگذار بیرون بکشد، اما نیروی تخیل او هرگز به اندازه شخصیتی که خلق کرده، قدرتمند و خیرهکننده از کار درنمیآید.
اصغر فرهادی با اقتباسی آزاد از «فیلم کوتاهی درباره عشق»، اثری ساخته که بیشتر به فیلمی بلند درباره هیچ شباهت دارد. «داستانهای موازی» فیلمی خفهکننده، فرسایشی و کسالتبار است که انسانیت تلخ، زمینی و عریان شاهکار کریشتوف کیشلوفسکی را کنار میگذارد و به جایش به متافیکشنی صابونی و خیالپردازی سرگردان و بیهدف پناه میبرد.
مشکل اصلی اینجاست که رشتههای مختلف روایت ــ این داستانهای موازی ــ باعث میشوند ارتباط عمیقتری با شخصیتها برقرار نکنیم؛ در نتیجه، شخصیتپردازی آنها سطحی میماند و فرصت چندانی برای آشکار شدن لایهها و پیچیدگیهایشان پیدا نمیکنند.