«ابدیت و یک روز» داستان الکساندر، نویسندهای سالخورده و بیمار را در تسالونیکی روایت میکند که روزهای پایانی عمر خود را سپری میکند. او در آستانه ورود به بیمارستان، با پسربچهای آلبانیاییتبار و مهاجر غیرقانونی مواجه میشود که در خیابانها سرگردان است و سعی دارد از دست پلیس فرار کند. الکساندر تصمیم میگیرد به پسرک کمک کند تا خود را به مرز برساند. این سفر غیرمنتظره، به سفری در زمان و خاطرات الکساندر تبدیل میشود. او به گذشته، به عشق از دست رفتهاش، آنا، و به لحظات کلیدی زندگیاش میاندیشد. «ابدیت و یک روز» با لحنی شاعرانه و تاملبرانگیز، به مفاهیمی چون زمان، خاطره، عشق، مرگ و جستجوی معنا در واپسین لحظات زندگی میپردازد و ارتباط انسانی را در بطن تنهایی به تصویر میکشد.
هیچ موردی یافت نشد
هیچ موردی یافت نشد