فیلم روایتگر آخرین روزهای مقاومت دلیرانه مردم خرمشهر در بخش غربی این شهر در سال ۱۳۵۹ است. در بحبوحه تنگتر شدن حلقه محاصره دشمن، «سمیرا» و «رضا»، خواهر و برادری که در کنار دیگر هموطنان در حال مقاومت هستند، با وقایع تلخی روبرو میشوند. سمیرا بر اثر انفجار بمبهایی که «فواد»، خواستگار سابقش، در بازار خرمشهر کار گذاشته بود، مجروح میشود. او که از حضور فواد در آن منطقه بیخبر بوده و در حال تعقیب او بوده، از ناحیه پا آسیب دیده و قادر به فرار نیست. رضا، در اقدامی فداکارانه، تصمیم میگیرد سمیرا را در حیاط خانه و زیر حصیرهایی دفن کند تا باقیمانده غذا و آب را برایش بگذارد و شبانه او را نجات دهد. رضا آخرین گلولهاش را به سمیرا میدهد و به او قول میدهد که تا سه روز دیگر بازخواهد گشت؛ اگر بازنگشت، سمیرا باید با همان گلوله به زندگی خود پایان دهد تا به دست نیروهای عراقی نیفتد. در این میان، فواد که به ارتش عراق پیوسته و سابقاً همکار رضا در مدرسهای در خرمشهر بوده است، به عنوان یک فرمانده عراقی به منطقه بازمیگردد. او خانه رضا و سمیرا را اشغال کرده و دو سرباز را برای نگهبانی از آنجا منصوب میکند. رضا با تلاش برای نجات سمیرا، در نهایت به همراه برادر کوچکترش و دوستانشان، به شهادت میرسد. تنها سمیرا و «امیر»، برادر نامزد رضا که به سمیرا علاقهمند است، از این حادثه جان سالم به در میبرند و از طریق رودخانه فرار میکنند. در ادامهی فرار، فواد آنها را در آب مییابد. او به سمیره دستور میدهد که امیر را بکشد و خودش را از آب بیرون بیاورد. اما سمیره برخلاف دستور فواد، با شلیک دو گلوله، او را از پای درمیآورد. در نهایت، سمیره و امیر در حالی که شاهد جان دادن فواد هستند، به همراه یکدیگر از منطقه دور میشوند.