داستان بر محوریت زندگی «ارژنگ صنوبر»، مردی ۵۰ ساله، میچرخد که تمام زندگی او تحت تأثیر یک عشق قدیمی شکل گرفته است. ارژنگ از دوران کودکی عاشق دختری به نام «رؤیا» بوده، اما به دلیل محدودیتهای اجتماعی و فرهنگی دهه شصت، این عشق به سرانجام نمیرسد و رؤیا با خانواده خود راهی آمریکا میشود. ارژنگ که هرگز نمیتواند از رؤیا دل ببرد، در طول سالیان عمر، در مقاطع مختلف زندگی، دست به اقدامات عجیب و غریبی میزند تا دوباره او را بیابد؛ اما هر بار برخورد آنها با ناکامی همراه است. در حالی که ارژنگ اکنون مردی ثروتمند در دهه پنجم زندگی خود است، با تمام توان و دردمندانه از رؤیا میخواهد که به ایران بازگردد و زندگی با او را بپذیرد.