داستان در یکی از محلههای قدیمی و بافتآشنای تهران جریان دارد و بر محوریت زندگی سه زن با تجربهها و دغدغههای متفاوت میچرخد: فریبا، زنی میانسال و مسئولیتپذیر است که سنگینیِ بارِ تأمین مخارج زندگی خود و خانوادهاش را بر دوش میکشد. او با مدیریت یک کافه کوچک و حقیر در محله، تلاش میکند تا در میانهی فشارهای اقتصادی، ثبات خود را حفظ کند. کافه او، نه تنها یک محل کار، بلکه نمادی از تلاشِ مداوم برای بقا در میانهی روزمرگیهای دشوار است. در سوی دیگر، سالومه، دختری جوان و زیبا، در میانهی تلاطمِ میانِ واقعیت و رویا قرار دارد. او رویای ازدواج با پسری به نام «ابی» را در سر میپروراند؛ اما این عشق، با مانعی بزرگ روبرو است: فقر و ناتوانی مالیِ ابی که شکاف عمیقی میان خواستههای قلبی و واقعیتهای تلخِ زندگی ایجاد کرده است. اما ملوک، زن دیگری میانسال، مسیر متفاوتی را طی میکند. او در میانهی سالهای عمر، هنوز دلباختهی یکی از جوانان محله به نام «خسرو» است. عشقِ ملوک، در میانهی روزمرگیهای محله، تلاشی است برای بازیافتنِ احساساتی که شاید با گذشت زمان، در زیر خاکسترِ مسئولیتها پنهان شدهاند. این سه روایتِ متفاوت، در بسترِ جغرافیاییِ یک محله، با هم گره میخورند تا تصویری از تقابل میان «نیاز به معیشت» و «اشتیاق به عشق و رویا» ارائه دهند.