نقد فیلم سرزمین فرشتهها؛ مرثیهای که در بحران فرم، معنای خود را گم میکند
بهعنوان منتقدی که سالها با تجربه زیسته تماشای سینما و رصد فراز و فرودهای آن، بهویژه در حوزه سینمای استراتژیک ایران، به این عرصه نگاه کردهام، مواجهه با اثری با مضمون انسانی و جهانشمول، بیش از آنکه کنجکاویبرانگیز باشد، ضرورتی تحلیلی ایجاد میکند. نوشتن نقد فیلم سرزمین فرشتهها از این منظر اهمیت پیدا میکند که روشن شود آیا فیلمساز توانسته وزن سنگین سوژه را به زبان سینما ترجمه کند یا صرفا به پشتوانه حقانیت موضوع، از مواجهه جدی با فرم و روایت عبور کرده است. سینمای امروز ایران بیش از هر زمان دیگری به شفافیت در بیان، دقت در ساختار و آگاهی از ابزارهای فرمی نیاز دارد؛ چرا که تکیه صرف بر عواطف برانگیختهشده در جهان واقع، هرچند تاثیرگذار، جایگزین درامپردازی و اندیشه سینمایی نمیشود.
بحران روایت در پوشش سینمای شاعرانه
در مقام یک منتقد، اولین چیزی که در مواجهه با ساخته جدید بابک خواجهپاشا مرا آزار داد، بحران روایت در یک سینمای بهاصطلاح «شاعرانه» است. فیلمساز مدعی است که فیلمنامه را بر مبنای ژانر بقا نوشته است، اما چیزی که ما بر پرده میبینیم، نه کشمکشهای دراماتیک برای ماندن، بلکه مجموعهای از لحظات ایستاست که بهجای پیشبرد داستان، در پی تولید حسپردازیهای لحظهای هستند. داستان درباره یک معلم فداکار (با بازی سولاف فواخرجی) است که پس از وقایع تلخ غزه، سعی میکند آرامش را به کودکان آواره و یتیم برگرداند. اما مشکل دقیقا همینجاست؛ فیلم بیش از آنکه بر فرم و روایت استوار باشد، در لایههای عمیق انسانی «معلق» میماند.
پس از بررسی فیلم سرزمین فرشتهها، متوجه میشویم که اثر بهجای آنکه اجازه دهد مخاطب از دلِ موقعیت به معنا برسد، معنا را پیشاپیش و با قاشقِ بزرگ شعار به خوردِ مخاطب میدهد. خواجهپاشا معتقد است کودکان این نسل عمیق هستند، اما در فیلم، آنها بیشتر شبیه به ابزارهای انتقال پیامِ کارگردان ترسیم شدهاند تا شخصیتهایی زنده و کنشمند. این همان نقطهای است که فیلم از «اثر سینمایی» به «بیانیه سیاسی» تقلیل مییابد.
لوکیشنی که «غزه» نشد؛ فریب بصری در حوالی فرودگاه
سازندگان با افتخار از ساخت دکورهای عظیم غزه در ۶ کیلومتری فرودگاه امام خمینی و هشتگرد صحبت میکنند. اگرچه طراحی صحنه پیام سوری تا حدی توانسته فضاهای ویران را بازسازی کند، اما سینما فقط چیدن آجر روی آجر نیست. میزانسنهای فیلم گاهی به حدی غیرقابلباور هستند که مخاطب بهجای غرق شدن در اتمسفر جنگ، مدام به تکنیکهای ساخت دکور فکر میکند.
اینکه خلبانِ ترکیهای هنگام فرود تصور کند اینجا جنگ است، شاید برای گزارشهای خبری جذاب باشد، اما برای منِ منتقد، این یک ایراد اساسی است؛ چرا که فیلمساز تمام انرژی خود را صرف «بازتولید فیزیکی» درد کرده و از «بازتولید دراماتیک» آن بازمانده است. دوربین خواجهپاشا سعی میکند شاعرانه باشد و از نورهای گرم غروب برای نشان دادن حضور خدا استفاده کند، اما این تمهیدات بصری وقتی با یک فیلمنامه ابتر روبرو هستیم، تنها شبیه به یک آرایش غلیظ بر چهرهای رنجور است.
شخصیتپردازی؛ از انسان به نماد
سولاف فواخرجی، ستاره دنیای عرب، قرار بود نقطه ثقل فیلم باشد. اما شخصیت او در فیلم، بهجای آنکه حامل «تضاد» باشد، صرفا حامل «پیام» است. یک منتقد حرفهای بهخوبی تشخیص میدهد که وقتی شخصیت محوری فاقد بحرانهای درونی، اخلاقی و مسئولیتپذیری متناقض باشد، به یک «نماد» توخالی تبدیل میشود. او در فیلم ضجه میزند، آیات قرآن میخواند و از کودکان مراقبت میکند، اما ما هرگز نمیفهمیم در خلوتِ خود با چه هیولایی میجنگد.
علاوه بر این، تصمیم برای نمایش فیلم به زبان عربی با زیرنویس فارسی در ایران، یک خودزنی استراتژیک است. زیرنویس در لحظات عاطفی سنگین، یک لایه فاصله ایجاد میکند و مانع از همذاتپنداری کامل میشود. کارگردان مدعی است که نگاهی جهانی داشته است، اما گویا فراموش کرده که نخستین سنگبنای موفقیت جهانی، اقناعِ مخاطب داخلی است.
ریتم، تدوین و فرسایش عاطفی
یکی از بزرگترین ضربههایی که به پیکره این اثر وارد شده، زمان طولانی و ریتمِ کند آن است. فیلم بهشدت به یک تدوین بیرحمانه نیاز دارد تا تکرارهای کماثر را حذف کند. تماشاگر در میانه فیلم، بهجای آنکه فاجعه را «تجربه» کند، صرفا به «اطلاعگیرنده» از رنج تبدیل میشود و این یعنی مرگِ تاثیرگذاری در سینما. رنج وقتی مدام تکرار شود، به فرسایش عاطفه منجر میگردد و مخاطب را خسته میکند.
خواجهپاشا با اعتمادبهنفسی جذاب، اثر خود را با فیلم «میانستارهای» نولان مقایسه کرده و آن را الهی مینامد! اما باید به ایشان یادآوری کرد که سینمای نولان پیش از هر چیز بر پایه «مهندسیِ روایت» و «ریتم» بنا شده است، چیزی که در «سرزمین فرشتهها» به پایینترین سطح خود رسیده است.
پایانبندی؛ ایدهای انتزاعی بهجای پاسخ روایی
بسیاری از مخاطبان پس از پایان فیلم دچار نوعی گیجی میشوند که سرنوشت نهایی این تقلا چه بود؟ در واقع، فیلم با نگاهی نمادین به پایان میرسد. از آنجایی که در جهانبینی کارگردان «کودکان نمیمیرند»، پایانبندی فیلم بیشتر از آنکه یک نتیجهگیری منطقی از پلات بقا باشد، یک ایده انتزاعی است.
در انتهای روایت، ما شاهد هستیم که کودکان با وجود تمام ویرانیها، همچنان با داستانها و امیدهای معلم خود زندهاند. فیلم با تاکید بر این ایده تمام میشود که «تا لبخند کودکان هست، زمین ارزش زیستن دارد». اما از نظر سینمایی، این پایانبندی بیشتر شبیه به فرار از پاسخگویی به سرنوشت واقعی شخصیتها در یک جنگِ عریان است. در واقع، فیلمساز با پناه گرفتن پشتِ رویای کودکان، از نمایشِ تلخِ حقیقتِ فرجامِ آنها طفره میرود.
جمعبندی: سینمایی که در حد یک ایده ماند
در روند تحلیل فیلم سرزمین فرشته ها، باید با صراحت بگویم که این اثر علیرغم نیت انسانی و استراتژیکش در بازنمایی فاجعه غزه، در ساختار دراماتیک و تکنیکهای روایی شکست میخورد. ما با فیلمی روبرو هستیم که شخصیتپردازی ضعیفی دارد، زمانش بیش از حد طولانی است و بهجای درام، بر شعار تکیه کرده است. اگرچه تلاش برای ثبت سینماییِ مظلومیت کودکان فلسطینی ستودنی است، اما «درست بودن» موضوع هرگز به معنای «خوب بودن» فیلم نیست. سوال اساسی اینجاست که آیا این فیلم ارزش دیدن دارد؟ اگر به دنبال یک تجربه احساسیِ گذرا و دیدن دکورهای بازسازی شده هستید، شاید؛ اما اگر بهعنوان یک دوستدار جدی سینما به دنبال روایتی مستحکم و اثرگذار هستید، «سرزمین فرشتهها» قطعا شما را ناامید خواهد کرد.
آیا فکر میکنید سینمای ایران توانسته است پس از سالها سکوت در قبال مسئله فلسطین، با این فیلم بازگشتی مقتدرانه داشته باشد؟ یا شما هم معتقدید که شعار بر شعور سینمایی غلبه کرده است؟ نظرات، نقدها و تجربههای خود را از تماشای این فیلم در بخش نظرات با ما و دیگر سینمادوستان به اشتراک بگذارید؛ مشتاقانه منتظر خواندن تحلیلهای شما هستم!
