بهترین فیلم های نیکولاس کیج که باید تماشا کرد
نیکولاس کیج را نمیتوان تنها یک بازیگر دانست؛ او پدیدهای منحصربهفرد و غیرقابل پیشبینی در تاریخ سینمای جهان است که تعریف جدیدی از ستاره بودن ارائه کرده است. او که برادرزاده کارگردان افسانهای، فرانسیس فورد کوپولا است، در ابتدای مسیر حرفهای خود تصمیمی شجاعانه گرفت و نام خانوادگیاش را تغییر داد. این کار برای آن بود که ثابت کند موفقیتهایش تنها مدیون استعداد و تلاش خودش است، نه اعتبار خانوادگی. کیج با ابداع سبک خاصی از اجرا که ترکیبی از احساسات عریان، حرکات اغراقآمیز و انرژی مهارنشدنی است، همواره مخاطبان و منتقدان را در بهت و حیرت فرو برده است.
زمانی که به مرور کارنامه و فیلم های نیکولاس کیج میپردازیم، با تنوعی حیرتانگیز روبرو میشویم که کمتر نظیری برای آن در هالیوود وجود دارد. او مسیری طولانی را از درامهای سنگین و روانشناختی که جایزه اسکار را برایش به ارمغان آوردند، تا فیلم های اکشن پرهزینه که گیشههای جهانی را فتح کردند، طی کرده است. در سالهای اخیر نیز با ورود به دنیای وحشت و فیلمهای مستقل، رنسانسی هنری را تجربه میکند.
بهترین فیلم های نیکولاس کیج
در این مقاله جامع، قصد داریم بدون پیشداوری وارد دنیای پرفراز و نشیب این ستاره شویم و مهمترین آثاری را که هر عاشق سینمایی باید حداقل یکبار تماشا کند، بررسی کنیم.
یکی از تکاندهندهترین و دلهرهآورترین آثاری که در سالهای اخیر بر پرده سینما رفته، فیلم پادراز به کارگردانی آزگود پرکینز است. این فیلم یک اثر ترسناک معمولی با صحنههای ناگهانی نیست، بلکه یک کابوس روانشناختی تمامعیار است که آرامآرام زیر پوست مخاطب میخزد. داستان فیلم در دهه ۹۰ میلادی جریان دارد و ماجرای یک مأمور جوان و بااستعداد افبیآی را دنبال میکند که مأموریت مییابد پروندهی پیچیدهی یک قاتل زنجیرهای مرموز را حل کند؛ قاتلی که سالهاست خانوادهها را بدون باقی گذاشتن هیچ ردپای فیزیکی، به کام مرگ میکشاند.
اما نقطه قوت اصلی این اثر، حضور حیرتانگیز نیکولاس کیج در نقش قاتل یا همان پادراز است. او زیر گریم سنگین و با صدایی تغییر یافته، شخصیتی را خلق کرده که یادآور شیاطین باستانی است. سازندگان فیلم با زیرکی تمام، چهره او را در تبلیغات اولیه مخفی کردند تا وحشت رویارویی با او در سالن سینما دوچندان شود. اگر در میان جدید ترین فیلم های نیکولاس کیج به دنبال اثری هستید که ثابت کند این بازیگر هنوز هم میتواند با یک نگاه یا خندهی دیوانهوار، ترس را به عمق وجودتان تزریق کند، این شاهکار مدرن ژانر وحشت را به هیچ وجه از دست ندهید.
زمانی که اولین خبرها درباره داستان فیلم خوک منتشر شد، خیلی از طرفداران سینما تصور میکردند با یک نسخه جدید از جان ویک طرف هستند؛ مردی که حیوان خانگیاش دزدیده شده و حالا میخواهد همه را لتوپار کند. اما نتیجه کار، یکی از لطیفترین و غمگینترین درامهای چند سال اخیر بود که همه را غافلگیر کرد. در اینجا نیکولاس کیج نقش راب را بازی میکند؛ سرآشپزی مشهور که سالهاست شهرت را رها کرده و در کلبهای دورافتاده در جنگلهای اورگان، تنها با خوک محبوبش که قارچ پیدا میکند، زندگی میکند. وقتی خوک دزدیده میشود، راب مجبور است با سر و وضعی آشفته به شهر بازگردد و با گذشتهاش روبرو شود.
برخلاف انتظارات، راب برای پیدا کردن همدمش دست به اسلحه نمیبرد؛ سلاح او در این فیلم، خاطرات و طعم غذاست. سکوت سنگین و نگاههای پر از اندوه کیج در این اثر، ثابت میکند که او برای تأثیرگذار بودن نیازی به فریاد کشیدن ندارد. بسیاری از منتقدان معتقدند که این اثر بدون شک در میان بهترین فیلم های نیکولاس کیج جایگاه ویژهای دارد، چرا که او تصویری انسانی از سوگ و تنهایی را به نمایش میگذارد که قلب مخاطب را به درد میآورد. اگر میخواهید وجهی آرام و فیلسوفمآبانه از این بازیگر را ببینید، تماشای خوک را در اولویت قرار دهید.
اگر فکر میکنید نیکولاس کیج دیگر نمیتواند شما را غافلگیر کند، باید کمی صبر کنید تا پسر کارپنتر را ببینید. این اثر که به عنوان یک فیلم نیکولاس کیج جدید و بسیار کنجکاویبرانگیز شناخته میشود، ما را به مصر باستان میبرد؛ اما نه آن مصر باستانی که معمولاً در کتابهای تاریخ میخوانیم. داستان درباره خانوادهای است که در سایه ترس از سربازان رومی مخفی شدهاند و پدری (با بازی کیج) که باید با قدرتهای ماورایی، ناشناخته و گاهی خطرناک پسر نوجوانش کنار بیاید.
این فیلم ترکیبی عجیب و جسورانه از تاریخ، مذهب و ژانر وحشت است. کیج در اینجا نقش پدری را بازی میکند که خسته، نگران و محافظتگر است و مدام تلاش میکند تعادلی بین ایمان قلبی و ترسی که از آینده پسرش دارد، برقرار کند. دیدن او با گریم و لباسهای تاریخی در فضای خاکی و مرموز بیابان، تجربهای کاملاً تازه برای مخاطب است. منتقدان میگویند این فیلم بار دیگر ثابت میکند که کیج حتی پس از دههها فعالیت، هنوز هم ریسکپذیرترین بازیگر هالیوود باقی مانده و از ورود به قلمروهای داستانی ناشناخته و بحثبرانگیز هیچ ترسی ندارد.
وقتی صحبت از دیوانگی خالص و هیجان بیپایان در سینمای اکشن میشود، هیچ فیلمی به گرد پای شاهکار جان وو یعنی فیلم تغییر چهره نمیرسد. ایده داستانی این فیلم آنقدر عجیب و جسورانه است که فقط در دهه ۹۰ ممکن بود ساخته شود: یک مامور افبیآی (جان تراولتا) برای پیدا کردن محل یک بمب بیولوژیکی، مجبور میشود صورتش را با جراحی عوض کند و چهره دشمن خونیاش یعنی کاستور تروی (نیکولاس کیج) را به خود میگیرد. اما فاجعه اصلی وقتی رخ میدهد که تروی از کما بیدار شده و صورت مامور را روی صورت خودش میگذارد!
نیکولاس کیج در دقایق ابتدایی این فیلم، تعریف جدیدی از جنون را ارائه میدهد. او در نقش تروی، با لباس کشیش میرقصد و کارهایی میکند که انگار هیچ حد و مرزی برایش وجود ندارد. اما هنر اصلی او زمانی مشخص میشود که باید نقش آدمخوبی را بازی کند که در بدن و چهرهی منفورترین آدم شهر گیر افتاده است. شیمی عجیب بین او و تراولتا و صحنههای اکشن بالهمانند، این اثر را به یکی از ماندگارترین تجربههای سینمایی تبدیل کرده است. اگر میخواهید اوج انرژی و خلاقیت را در فیلم های نیکولاس کیج ببینید، این تعقیب و گریز نفسگیر را از دست ندهید.
اگر بخواهیم در لیست فیلم های قدیمی نیکولاس کیج گشتی بزنیم و دنبال طلاییترین و خالصترین اجرای او بگردیم، بدون شک به نام ترک لاس وگاس میرسیم. این همان فیلمی است که او را به قلهی افتخارات هالیوود رساند و جایزه اسکار بهترین بازیگر مرد را برایش به ارمغان آورد. داستان دربارهی بن ساندرسون است؛ نویسندهای که زندگیاش به خاطر اعتیاد شدید به الکل نابود شده و حالا تصمیم گرفته به لاسوگاس برود تا آنقدر بنوشد که بمیرد. اما آشنایی او با زنی به نام سرا مسیر احساسی عجیبی را رقم میزند.
تعهد کیج به این نقش باورنکردنی بود. او برای اینکه بتواند لکنت زبان و حرکات یک فرد دائمالخمر را دقیق اجرا کند، مدتی به ایرلند رفت و از خودش در حالت مستی فیلم گرفت تا رفتارهایش را آنالیز کند. او حتی یک فرد الکلی را استخدام کرد تا همیشه کنارش باشد و حرکاتش را زیر نظر بگیرد! نتیجهی این فداکاریها، خلق شخصیتی شد که درد و رنجش از پشت پردهی سینما هم حس میشود. این فیلم ثابت کرد که نیکولاس کیج فقط یک بازیگر تجاری نیست، بلکه هنرمندی است که میتواند قلب مخاطب را با غمگینترین عاشقانهها مچاله کند.
فکرش را بکنید، نیکولاس کیج تازه جایزه اسکار گرفته بود و همه انتظار داشتند برود سراغ فیلمهای هنری و سنگین؛ اما او یکدفعه سر از فیلم اکشن و پرسروصدای مایکل بی درآورد! فیلم صخره همان نقطهای بود که کیج ثابت کرد میتواند یک قهرمان اکشن پولساز هم باشد. اما نکته بامزه اینجاست که او در این فیلم نقش یک بزنبهادر یا سرباز عضلانی را بازی نمیکند؛ بلکه نقش استنلی گوداسپید را دارد، یک متخصص شیمی اتوکشیده و ترسو که بیشتر نگران صفحات موسیقی قدیمیاش است تا نجات دنیا.
داستان درباره گروهی از تفنگداران شورشی است که زندان آلکاتراز را تصرف کرده و شهر سانفرانسیسکو را با موشکهای شیمیایی تهدید میکنند. افبیآی مجبور میشود استنلی را به همراه تنها کسی که توانسته از آلکاتراز فرار کند (با بازی شان کانری افسانهای)، به جزیره بفرستد. تقابل این دو نفر عالی است: شان کانری خونسرد و باتجربه در برابر نیکولاس کیج دستپاچه که حتی بلد نیست تفنگ دست بگیرد. دیالوگهای طنز و صحنههای اکشن خوشساخت باعث شد تا این فیلم به یکی از محبوبترین آثار دهه نود تبدیل شود و مسیر کیج را برای تبدیل شدن به سوپراستار اکشن هموار کند.
اگر فکر میکنید بازی کردن در یک نقش سخت است، تصور کنید نیکولاس کیج در فیلم اقتباس همزمان نقش دو نفر را بازی میکند! این فیلم یکی از هوشمندانهترین و عجیبترین آثار سینماست که به نویسندگی چارلی کافمن (نابغه فیلمنامهنویسی) ساخته شده. داستان دربارهی خود چارلی است که سعی دارد فیلمنامهای دربارهی گلهای ارکیده بنویسد اما دچار بنبست فکری شده و مدام عرق میریزد و استرس دارد. در طرف مقابل، برادر دوقلوی خیالیاش یعنی دونالد قرار دارد که خیلی ریلکس و شاد است و دارد یک فیلمنامه اکشن آبکی مینویسد.
هنرنمایی کیج در این فیلم واقعاً کلاس درس بازیگری است. با اینکه گریم او برای هر دو نقش تقریبا یکسان است، اما شما فقط با نگاه کردن به حالت نشستن یا مدل حرف زدنش میفهمید که الان چارلی است یا دونالد. او توانست آنقدر تفاوتهای ظریف این دو برادر را عالی درآورد که دوباره نامزد جایزه اسکار شد. این فیلم به ما نشان میدهد که در میان لیست فیلم های نیکولاس کیج، او فقط مرد اکشن یا فریادهای بلند نیست؛ بلکه میتواند با ظرافت تمام، نقش یک نویسندهی کچل، چاق و افسرده را طوری بازی کند که دلتان برایش کباب شود.
اگر به دنبال یک فیلم نیکولاس کیج جنگی و متفاوت هستید که به جای نمایش سنگر و خاکریز، پشت پردهی کثیف و پنهان تجارت اسلحه را آشکار کند، ارباب جنگ بهترین انتخاب ممکن است. در این اثر، نیکولاس کیج نقش یوری اورلوف را ایفا میکند؛ یک مهاجر اوکراینی که از یک زندگی سادهی رستورانداری در نیویورک، پلهپله به بزرگترین دلال اسلحه در جهان تبدیل میشود. او با خونسردی ترسناک و طنزی تلخ، داستان زندگیاش را روایت میکند و توضیح میدهد که چگونه به دیکتاتورها و جنگسالاران خطرناک سلاح میفروخته است.
شاید باورتان نشود، اما اندرو نیکول (کارگردان فیلم) برای صحنههایی که به هزاران تفنگ کلاشینکف نیاز داشت، واقعاً ۳۰۰۰ قبضه اسلحه واقعی خریداری کرد! دلیل این کار عجیب این بود که خرید اسلحههای واقعی و فروش مجدد آنها پس از فیلمبرداری، بسیار ارزانتر از سفارش و ساخت ماکتهای پلاستیکی تمام میشد. جالب است بدانید حتی تانکهایی که در فیلم مشاهده میکنید نیز واقعی بودند و از یک دلال اسلحه اجاره شده بودند. کیج در این فیلم یک ضدقهرمان تمامعیار است؛ شخصیتی که بیننده با دیدن او، همزمان جذب کاریزمایش میشود و هم از بیرحمی شغلش به وحشت میافتد. این اثر یک کلاس درس واقعی دربارهی این حقیقت است که جنگهای بزرگ چگونه با پول و معاملات پنهانی اداره میشوند.
بیایید روراست باشیم؛ چه کسی هست که عاشق یک ماجراجویی هیجانانگیز برای پیدا کردن گنج نباشد؟ فیلم گنجینه ملی همان جایی است که نیکولاس کیج از قالب نقشهای عجیبوغریبش بیرون آمد و تبدیل به یک قهرمان دوستداشتنی برای تمام اعضای خانواده شد. او در اینجا نقش بنجامین فرانکلین گیتس را بازی میکند؛ یک تاریخدان باهوش و کمی دیوانه که معتقد است پدران بنیانگذار آمریکا، گنجینهی عظیمی را پنهان کردهاند و نقشهی آن پشت مهمترین سند تاریخی این کشور مخفی شده است.
جملهی معروف کیج در این فیلم که با جدیت تمام میگوید: من میخوام اعلامیه استقلال آمریکا رو بدزدم، به یکی از نمادینترین دیالوگهای تاریخ سینما تبدیل شده است. شاید باورتان نشود، اما برای فیلمبرداری صحنهی تعقیب و گریز روی سقف تالار استقلال، آنها نمیتوانستند از ساختمان واقعی استفاده کنند؛ پس رفتند و از یک نسخهی کپی دقیق که در شهربازی ناتز بری فارم ساخته شده بود، استفاده کردند! شیمی عالی کیج با دستیار بانمکش (رایلی) و حل کردن معماهای تاریخی، این فیلم را به یکی از سرگرمکنندهترین آثار کارنامهی او تبدیل کرده است. اگر دلتان برای یک فیلم ماجراجویی مدل ایندیانا جونز اما با طعم نیکولاس کیج تنگ شده، این فیلم بهترین گزینه است.
اگر دلتان لک زده برای آن اکشنهای خالص و پرسر و صدای دهه نود که منطق را کنار میگذارند و فقط آدرنالین تزریق میکنند، فیلم هواپیمای محکومین دقیقاً همان چیزی است که لازم دارید. نیکولاس کیج در اینجا با موهای بلند و بدن عضلانی، نقش کامرون پو را بازی میکند؛ یک تکاور سابق ارتش که فقط میخواهد بعد از سالها زندان (که بیگناه هم بود)، به خانه برگردد و دخترش را ببیند. اما بدشانسی اینجاست که او سوار هواپیمایی میشود که پر از خطرناکترین جنایتکاران آمریکاست و آنها به رهبری سایرس ویروس (با بازی عالی جان مالکوویچ) هواپیما را میدزدند.
نکتهی بامزه اینجاست که کیج خودش پیشنهاد داد شخصیتش آن لهجهی غلیظ جنوبی را داشته باشد تا نشان دهد یک آدم ساده و خاکی است. او حتی اصرار داشت که آن عروسک خرگوش صورتی معروف را در فیلم داشته باشد تا نشان دهد که با وجود آنهمه عضله و دعوا، قلبی مهربان دارد. صحنهای که او با جدیت تمام به یکی از قاتلها میگوید: خرگوش رو بذار سر جاش، یکی از خندهدارترین و در عین حال باحالترین لحظات تاریخ سینمای اکشن است. این فیلم تعریف واقعی یک بلاکباستر تابستانی است؛ پر از انفجار، دیالوگهای بامزه و قهرمانی که حاضر است برای خانوادهاش دنیا را به آتش بکشد.
سخن پایانیحالا که با هم این لیست بلندبالا و عجیبوغریب را مرور کردیم، تازه متوجه میشویم که چرا نیکولاس کیج یک گنجینهی ملی برای سینماست. او بازیگری است که هیچوقت نترسید؛ نترسید از اینکه مسخره شود، نترسید از اینکه نقشش زیادی اغراقآمیز باشد و نترسید از اینکه قواعد همیشگی هالیوود را بشکند. او به ما یاد داد که بازیگری فقط حفظ کردن دیالوگ و ایستادن جلوی دوربین نیست؛ بلکه گاهی باید روح خودت را وسط بگذاری و اجازه بدهی جنون شخصیت، تو را تسخیر کند.
انتخاب بهترین فیلم از میان این کارنامه واقعاً غیرممکن است. شاید شما عاشق آن نگاههای غمگین و شکستهی او در ترک لاس وگاس باشید، یا شاید دیوانهبازیهایش در تغییر چهره را بپرستید، و یا حتی سکوت سنگینش در خوک را تحسین کنید. مهم نیست کدام نسخه از او را دوست دارید؛ مهم این است که نیکولاس کیج همیشه چیزی برای غافلگیر کردن ما در آستین دارد. سینما بدون حضور پرشور و غیرقابلپیشبینی او، قطعاً جای خیلی خستهکنندهتری میبود. پس بیایید امیدوار باشیم که آقای کیج تا سالهای سال، همچنان با فیلمهای عجیبش ما را هیجانزاده (و گاهی هم شوکه) کند.
