آنچه [کُرهاِدا] ارائه میدهد، راهی تازه برای بازاندیشیِ شیوهٔ در آغوش گرفتن و حمل کردنِ غمِ ماست، و نتیجهٔ نهایی فیلمی است همچون شعری ظریف و اندوهگین.
داستانی زیبا اما ساده درباره استفاده از هوش مصنوعی برای مدیریت غم و اندوه، "برهها در جعبه" تمام احساسات لازم را به خوبی منتقل میکند. فیلمنامه با واقعگرایی و کنجکاوی از تمام مراحل عبور میکند به شیوهای که هرگز شخصیتهایش را قضاوت نمیکند، فارغ از اینکه در کدام سمت بحث هوش مصنوعی قرار دارند.
حتی یک اثر ضعیفتر از کُرهاِدا هم دستکم جالب است و اغلب حتی بینشهای ارزشمندی دربارهٔ شیوهای ارائه میدهد که ما در جهانی آکنده از درد و فقدان مسیر خود را پیدا میکنیم. فقط حیف که برای فیلمی که در نهایت دربارهٔ قدرت تخیل و توانایی ما در داستانگویی بهعنوان راهی برای دوام آوردن است، این یکی نتوانسته رؤیای بزرگتری در سر بپروراند.
این کارگردان ژاپنی کمبودی از نظر ایده ندارد؛ مهمترینِ آنها امکانِ این است که رباتیک پیشرفته بتواند برای داغدیدگان نوعی پایانبندی عاطفی یا آرامش فراهم کند. اما تعداد کمی از این ایدهها به نتیجهگیریهای رضایتبخش میرسند و حاصل، درامی است که بیش از حد احساساتی و کممایه میشود؛ اثری که در جستوجوی عمقی است که همچنان از دسترسش دور میماند.
اینجا مطالب زیادی برای فکر کردن وجود دارد، اما گرایش فیلمنامه به لحظات بیش از حد احساساتی ــ گرایشی که با موسیقی متنِ ملایم و متکی بر سازهای زهی که بیش از اندازه به سمت شیرینیِ اغراقآمیز میرود تقویت میشود ــ از اعتبار و قدرت تأثیرگذاریِ تأملات فلسفی فیلم میکاهد.