داستان درباره زنی معمولی با زندگی و همسری معمولی است که پس از شبی سرنوشتساز، همه چیز برایش تغییر میکند. شبی که شوهرش فراموش میکند او را از مهمانی بازگرداند و در بازگشت، او قربانی تجاوز میشود. ترس از سرزنش شدن به خاطر نوشیدن، لباسش یا حتی بیاعتمادی همسرش باعث میشود سکوت کند و دردش را پنهان نگه دارد. اما زمانی که شوهرش اشکها و رنج او را میبیند، برخلاف انتظار، دستش را میگیرد و میگوید: «بیا، به پلیس اطلاع بدهیم.» این آغاز سفری دردناک اما امیدبخش است؛ مسیر زنی زخمی و همسری که در کنار او برای عدالت میجنگد، راهی دشوار اما روشن که نشان میدهد حتی پس از تاریکی، میتوان به پایان ناامیدی رسید.
هیچ موردی یافت نشد
هیچ موردی یافت نشد