داستان فیلم پیرامون زندگی «عطیه» میچرخد؛ زنی موفق که به عنوان نویسنده و مجری یک برنامهی رادیویی، وظیفهی هدایت و مشاورهی خانوادهها را بر عهده دارد. او با استفاده از دانش و تجربیات خود، به شنوندگان میآموزد که چگونه روابط زناشویی خود را بهبود بخشند و به آرامش برسند؛ اما پارادوکسِ زندگی او اینجاست که خودش در میانهی یک بحرانِ عمیق قرار دارد. عطیه از یک بیماری سخت رنج میبرد و پزشکان به او اعلام کردهاند که تنها چهار ماه از عمرش باقی مانده است. در حالی که دو ماه از این مدت سپری شده، او با وجودِ فشارِ همسرش، از پذیرش جراحی برای بقا خودداری میکند. این وضعیت، او را به وضعیتی از افسردگی و گسستگی از محیط پیرامون و حتی از پیوندهای معنوی خود دچار کرده است. سفر آنها به شهر مشهد برای زیارت، نقطه عطفی در روایت است. عطیه که با ذهنی آشفته و نوعی بیگانگی با مفهومِ عبادت روبرو است، در حرم با دختری مواجه میشود که مادرش را گم کرده است. این برخوردِ تصادفی، جرقه تغییر در درون او میشود. او که پیش از این درگیرِ “تنهاییِ وجودی” خود بود، با کمک به این کودک (از طریق تهیه لباس، کفش و حتی پذیرش خطرِ اتهام دزدی برای کمک به سلامت کودک)، از دایرهی خودمحوریِ ناشی از بیماری خارج شده و به نوعی “تجربهی زیستهی مهربانی” دست مییابد. این عملِ ایثارگرانه، گویی دریچهای به سوی آرامش و بازگشتِ او به مسیرِ معنوی و پیوند دوباره با خدا میگشاید.