داستان حول محور زندگی «رعنا» میچرخد؛ زنی که در ماه هفتم بارداری خود قرار دارد. اما این بارداری، برای او نه یک دورهٔ شادیبخش، بلکه دورهای لبریز از اضطراب و تردید است. او که پیش از این تجربه تلخِ از دست دادن یک جنین را داشته، اکنون در سایهی آن تروما، دچار نوعی بحران اعتماد شده است. شک و تردید نسبت به همسرش، «مهرداد»، مانند مهی سنگین بر زندگی مشترک آنها سایه انداخته و تعادلی که پیشتر وجود داشت را بر هم زده است. برای یافتنِ آرامش و دور شدن از فضای سنگینِ شهر، مهرداد اصرار میکند که رعنا به خانهٔ پدرش در روستای دورافتاده و بکر «مرزنآباد» برود. اما در میانه این سفر، سرنوشت نقشه دیگری دارد. وقوع یک حادثهی ناگوار (ریزش کوه)، مسیر زندگی آنها را به شکلی تکاندهنده تغییر میدهد. رعنا در اثر این حادثه دچار «مرگ مغزی» میشود؛ وضعیتی که در آن او به لحاظ جسمی حضور دارد اما هوشیاری و حیاتِ فکریاش از دست رفته است. در این میان، تضادِ تکاندهندهای میانِ مرگِ مادر و حیاتِ جنین شکل میگیرد؛ جانی که در رحمِ مادری بیجان، به حیات ادامه میدهد و این نقطه، اوجِ درامِ انسانی و تقدیرگرا در فیلم است.