داستان فیلم بر زندگیِ «رضا»، کارگری تنها و بیکس میچرخد که در میانهی طوفانِ مشکلات زندگی قرار گرفته است. او نه تنها با بحرانِ شخصیِ نداشتنِ فرزند روبروست، بلکه با ضربهی سختِ حقوقی نیز مواجه میشود: محکومیت به پرداخت مهریهی سنگین همسرش که خواستار طلاق شده است. این فشارِ مالی، رضا را در وضعیتی از استیصال مطلق قرار میدهد. او که برای تأمین این مبلغ به هر دری میزند، با واقعیتهای تلخِ دنیای کارگری و بیرحمیِ سیستم روبرو میشود. در میانهی این جستوجوی بیامان برای پول، خاطرهای از یکی دیگر از کارگران در ذهنش زنده میشود؛ کارگری که در حین انجام کار، انگشتان خود را از دست داده است. این تصویر، نه تنها یک خاطره، بلکه سرآغازِ یک مسیرِ تاریک و دشوار برای رضا میشود؛ مسیری که در آن، او با خود کلنجار میرود که آیا برای رسیدن به هدفش، حاضر است از سلامت جسم یا حتی کرامتِ انسانیاش بگذرد یا خیر.