داستان در دورانی آغاز میشود که سایهی اهریمن بر جهان سنگینی میکند. «جمشید شاه» با تکیه بر فرّ ایزدی و سپاهی از متحدانش بر اهریمن پیروز میشود، اما این پیروزی، بذرهای غرور و تکبر را در دل او میکارد. با روی برگرداندن یزدان از جمشید و از دست رفتن فرّ ایزدی، او در گرداب طمع و جنون غرق میشود، دخترش «شهرزاد» را تنها میگذارد و در سفری بی بازگشت به سمت سرزمینهای شمالی میرود. در غیاب او، «ضحاک» که دستپروردهی تاریکی و انگره است، بر تخت تکیه میزند و سایهی وحشت را بر شهر «جمکرد» میگستراند. در میان این تاریکی، امیدها به تولد کودکی به نام «آفریدون» (فریدون) گره میخورد تا با همراهی مردم، کاوه آهنگر و دلاوران دیگر، در نبردی سرنوشتساز علیه سپاه دیوها و تاریکیهای ضحاک ایستادگی کند.