روایت درباره یک موجود نامیرا و بدون شکل است که توسط یک «ناظر» به زمین فرستاده میشود. این موجود توانایی تغییر شکل به هر چیزی را دارد که تأثیر عمیقی بر او بگذارد. او ابتدا به شکل یک سنگ، سپس خزه و در نهایت پس از مرگ یک گرگ، شکل آن حیوان را به خود میگیرد. او در طول سفر هزار سالهاش با انسانهای مختلف ملاقات میکند و از طریق تجربه درد، عشق، گرسنگی و مرگ، به تدریج آگاهی و انسانیت را میآموزد. نام او را «فوشی» میگذارند.