«آخرین مرز | آخرین سنگر» سریالی خوشساخت و پرکششه که تا آخر شما رو در حال حدس زدن نگه میداره و چند صحنه واقعاً دیدنی هم داره. البته بعضی از خلافکارهای خطرناک و دشمنهای اصلی میتونستن ترسناکتر و تهدیدآمیزتر باشن، اما در مجموع سریال پر از ایدههای جاسوسی تازه و جذابه که حس تازگی بهش میدن.
سریال در ده قسمت روایت میشه و چون خط داستانی شلوغی داره، گاهی واقعاً گیجکنندهست؛ حتی خود شخصیتها هم وقتی چیزی رو توضیح میدن، میگن «موضوع پیچیدهست» یا «اونقدرها هم ساده نیست». بعضی از خطهای احساسی هم عجیب به نظر میان، مخصوصاً وقتی معلوم میشه بعضی شخصیتها اون چیزی نیستن که فکر میکردیم. در نهایت اوضاع کمی از کنترل خارج میشه، اما در مجموع، سریالی جذاب و تماشاییه.
بعید به نظر میرسه که سریال «آخرین سنگر» بتونه همین ریتم جذاب رو تا نه ساعت بعدی حفظ کنه، اما شروعش محکمتر از اونیه که بشه نادیدهاش گرفت. البته گفته میشه قسمتهای بعدی کمی از خط اصلی درام فاصله میگیرن و تمرکز بیشتری روی تعقیب فراریها دارن. در هر حال، بعد از دیدن قسمت اول قبل از اینکه قیدش رو بزنین، بد نیست یکی دو قسمت دیگه هم بهش فرصت بدین.
هرچقدر «آخرین مرز» یا «آخرین سنگر» بیشتر وارد دنیای سیاست و گذشته سیدنی میشه — دختری که پدرش از اسطورههای سازمانه و عملاً یه «فرزندِ آقازاده» در نسخه سازمان سیا محسوب میشه — بیشتر دلتون میخواد سریال برگرده به اون دشتهای یخزده، جایی که قهرمانها دنبال روانیهای قاتل میگردن.
این سریال دقیقاً برعکس یک اثر پرریتم و هیجانانگیزه؛ سفری طولانی و کشدار که دو ساعت داستان رو توی ده ساعت پخش کرده و پر از پیچشهای قابل حدس، اصطلاحات نظامی بیروح و ملودرام خانوادگی خستهکنندهست. نتیجهاش هم چیزی نیست جز هدر رفتن پتانسیل داستان و بلاتکلیفی بازیگرهایی که خیلی بیشتر از این سطح کار، توانایی دارن.
«آخرین سنگر» با یک شروع و پایان پرقدرت آغاز و به پایان میرسد، اما در وسط سریال دچار افت شدید میشود و با انحرافات کند و بیهدف، نه تنها بازیگرانش را حیف میکند، بلکه ایده فوقالعادهای را نیز ضایع میکند.