داستان فیلم در فضای پرشور و لطیفِ دوران دانشجویی آغاز میشود؛ جایی که «غزل» و «سورنا»، دو دانشجوی جوان و شاعر، با دنیایی از کلمات و احساسات گره خوردهاند. زندگی آنها در ابتدا در میان شعرها و رویاهای دانشگاه میگذرد، اما سرنوشت برنامهی دیگری برای آنها رقم میزند. غزل که با مشکلاتی در بینایی خود دست و پنجه نرم میکند، مجبور میشود به دلیل وخامت حال چشمانش، تحصیل در دانشگاه را رها کند. این اتفاق، دنیای او را با تاریکی و انزوایی ناگهانی روبهرو میکند؛ تا جایی که او در نهایت، بینایی خود را به طور کامل از دست میدهد. در این میان، سورنا که همواره نگران وضعیت غزل بوده، تصمیم میگیرد به دنبال او برود. او با هدفی شریف، یعنی کمک به غزل برای ادامه مسیر تحصیلی و جبران دوران از دست رفته، وارد زندگی او میشود. اما در مسیر این همراهی و حمایت، جرقههایی از یک عشق عمیق و ناگفته میان آنها زده میشود. فیلم با روایت این رابطه، به بررسی این پرسش میپردازد که آیا عشق میتواند در تاریکی مطلق، نوری برای یافتن دوباره معنای زندگی باشد یا خیر.