داستان حول محور زندگی «جلال مرادی»، مردی ۴۲ ساله، میچرخد که زندگیاش پس از یک حادثه تلخ و مرگبار دگرگون شده است. جلال در پی یک تصادف رانندگی، خانوادهای را به قتل میرساند؛ اگرچه در دادگاه، این حادثه «غیرعمدی» تشخیص داده میشود، اما بار سنگین گناه، او را از خانواده و همسرش، «نجمه»، جدا میکند. جلال پس از گذراندن دوران محکومیت، برای فرار از گذشته، به شهری دیگر پناه میبرد، اما دو سال بعد، ناچار به بازگشت به زادگاه خود میشود. بازگشت او با تقابلهای عمیق با گذشته و تلاش برای مواجهه با حقیقتِ تلخِ زندگیاش همراه است؛ حقیقتی که در نهایت در پیوندی میان عشق، از دست دادن و تراژدیِ اهدای قلب، لایههای پنهان و دردناک زندگی او را آشکار میسازد.