داستان روایتگر زندگی «سیامک»، راننده مینیبوسی است که در چرخهی تکراری و بیروح روزمرگیها گرفتار شده است. خستگی سیامک از تکرار بیپایان زندگی، او را به تصمیمی رادیکال و مرگبار سوق میدهد: پایان دادن به زندگی خود در روز تولدش. با این حال، روایت از نقطهی برخورد میان «نیستی» و «زیستن» آغاز میشود؛ جایی که سیامک پیش از مرگ، تصمیم میگیرد برای آخرین بار، آرزوهای سرکوبشده و حسرتهای دیرینهاش را لمس کند.