روایت حول محور زندگی هانچی، دختری جوان و آرمانگرا میچرخد که با وعده خوشبختی وارد خانواده ثروتمند و با نفوذ دوهانلی میشود. اما او به زودی متوجه میشود که ازدواج او نه بر پایه عشق، بلکه بر اساس یک نقشه از پیش تعیین شده توسط مادرسالار خانواده، خانم مقدس، بوده است. هدف مقدس، به دنیا آوردن یک وارث برای خانواده است و او هانچی را تنها به عنوان ابزاری برای رسیدن به این مقصود میبیند. در این میان، جهانگیر (وارث خانواده) میان وفاداری به مادر مستبدش و وجدان خود در برابر هانچی گرفتار شده است.