کول پسر نوجوانی که به تازگی پدرش را از دست داده و در غم و اندوه فرو رفته است به همراه مادرش به خانه ای جدید نقل مکان میکند و در آنجا به طور غیرمنتظره ای با بیا یک روح سرگردان نوجوان و سرزنده از دهه ۱۹۲۰ میلادی آشنا میشود بیا به خاطر یک حلقه مروارید نفرین شده که پیش از مرگ تصادفی اش آن را دزدیده بود برای نزدیک به یک قرن در این خانه محبوس بوده است کول با پیدا کردن و به دست کردن این حلقه میتواند بیا را ببیند و با او ارتباط برقرار کند و به تدریج بین آنها پیوندی عمیق و غیرمنتظره از دوستی و سپس عشق شکل میگیرد