در داستان این انیمیشن، در حالی که مردم یک شهر پر جنب و جوش با ضرب آهنگ موسیقی می رقصند، آرت سالخورده در آپارتمانش می ماند و با ناراحتی تلویزیون تماشا می کند. همسرش دات وارد میشود و سعی میکند او را بیرون بیاورد و از روز لذت ببرد. آرت قبول نمی کند و او را دلشکسته رها می کند. آرت به زودی از این تصمیم پشیمان می شود و به عکسی از خود و دات در زمانی که جوان و سرشار از زندگی بودند نگاه می کند. هنگامی که ناگهان باران شروع به باریدن کرد، او از پله اضطراری بیرون میرود. باران او را جوانتر میکند.