داستان فردی، کارگر روزمزد آلمانی را روایت می کند که در تابستان سال ۱۹۹۶ از زندگی دشوار خود در آلمان خسته شده و تصمیم می گیرد برای آغاز زندگی تازه ای به منطقه ساحلی کاستا براوا در اسپانیا مهاجرت کند. دوست قدیمی اش یوهانس که در آنجا زندگی می کند، برای او شغلی در یک کلوپ شبانه متعلق به هربرت پیدا می کند؛ مردی مرموز که اطراف خود را با افرادی تنها و سرخورده پر کرده است. فردی در ابتدا تصور می کند به بهشتی آفتابی و آرام رسیده و سرانجام می تواند از مشکلات گذشته فاصله بگیرد، اما به تدریج اختلاف ها، رفتارهای عجیب و ضعف های پنهان اعضای این گروه آشکار می شوند. با افزایش تنش ها، جامعه کوچک آنها که بر پایه آرزوی آزادی و فرار از زندگی قبلی شکل گرفته بود، به سوی فروپاشی پیش می رود و فردی ناخواسته در مرکز این آشفتگی قرار می گیرد.