
در کانادای قرن نوزدهم، بریژیت و خواهرش جینجر به قلعهای پناه میبرند که محل استقرار گروهی از بازرگانان است. با محاصره قلعه بهدست گرگینههای وحشی، پناهگاهشان به دام میماند و خطر بیرون، راه فرار را میبندد. وقتی یکی از خواهرها گاز گرفته میشود، آن دو برای مقابله با تهدیدی که درون قلعه هم گسترش مییابد، ناچارند تنها به یکدیگر تکیه کنند.