
نوآ، که از کودکی باور داشته پسر مخفی معمر قذافی است، حالا در پی طلای گمشده رهبر لیبی در منطقه ساحل میگردد. او برای رسیدن به گنج با زولیکا، زنی آتشینمزاج که تازه از اردوگاه بازپیوست به جامعه بیرون آمده، همراه میشود و با رایان، مردی ۵۲ساله و کمبینا که رؤیای شرکت در ماراتن افسانهای صحرا را دارد، هممسیر میشوند. در این سفر، نوآ به دنبال طلاست، زولیکا میخواهد از مرز بگذرد و رایان قصد دارد رؤیای کودکیاش را دنبال کند.