پرتیوی پس از گذراندن بیست سال در زندان، به زادگاهش بازمیگردد تا زندگیاش را از نو بسازد. او در روستا با گروهی از طردشدگان جامعه و دستگاههای الکترونیکی دورافتادهای روبهرو میشود که بهشکلی مرموز روشن میشوند. بازگشت، او را ناگزیر میکند با چهار مردی روبهرو شود که باعث زندانیشدنش شدند و حالا بر روستا فرمان میرانند. پرتيوی در کنار طردشدگان میکوشد تاریکیِ جاری در روستا و گذشتهای را که گمان میکرد پشت سر گذاشته، آشکار کند.