در سال ۱۹۷۲، اوندرِی نِپلا با مدال طلای المپیک زمستانی ساپورو به کشورش بازمیگردد؛ اما شهرت و استقبال عمومی، او را از واقعیتهای زندگی زیر سایه حکومت کمونیستی دور نمیکند. نپلا که در پی آزادی و زندگی هماهنگ با هویت واقعی خویش است، امیدوار است به یک گروه حرفهای نمایش روی یخ بپیوندد، اما اجازه خروجش لغو میشود و باید در مسابقات جهانی دیگری شرکت کند. همزمان، مرگ تلخ دوست صمیمیاش، هانا ماشکوا، او را با سوگ و یافتن انگیزهای تازه روبهرو میکند.