متین در شبی که از ناامیدی مداوم رد شدن فیلنامه هایی که مینوشت رنج می برد برای دور کردن ذهنش از اوضاع نابسامانش از خانه بیرون میرود. در این بین با دختری به نام دویگو آشنا می شود .پس از گذراندن مدتی کنار، دویگو از خانه بیرون زده و فقط یک نامه کوتاه از خود می گذارد و ....