گون، پسری که تا آستانه مرگ پیش رفته، ناگهان آبششهایی روی بدنش میروید و دوباره میتواند نفس بکشد. کانگها و پدربزرگش او را نجات میدهند و این سه نفر به خانوادهای نامتعارف تبدیل میشوند. کانگها که گون را جداافتاده از جهان میبیند، با او سختگیری میکند، اما برای محافظت از او سرانجام راهیاش میکند تا به دل دنیا برود.